تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٧ - در آن هنگام كه در ميان تاريكىهاى كور كننده ، بهت زده ايستادهايد ، دقت كنيد روزنه هاى اميد روح شما را به سوى خود مى خوانند
((٢٠١٣)) ذرهاى را بيند و خورشيد نى ليك از لطف و كرم نوميدى
در آن هنگام كه در ميان تاريكىهاى كور كننده ، بهت زده ايستادهايد ، دقت كنيد : روزنه هاى اميد روح شما را به سوى خود مى خوانند چه تاريكىهاى خيره كننده و چه ظلمات وحشتناك تر از آن كه ذره هاى ناچيز وجود را كه در پر تو خورشيد هستى افروز نمودار مى شوند ، به بينيم ، ولى از ديدن خود خورشيد هستى افروز نابينا باشيم آرى اين انسان سر در گم است كه در وسط بيابانهاى بىآب و علف جهالت حتى يك وجب پيش روى خود را نمى بيند ، اين بيابانهاى جهل و نابينايى در جهان خارج از انسان وجود ندارد ، بلكه خود انسان است كه با انگشتان خود پلكهاى چشمان روحش را روى هم مى نهد و ديدگاههاى بىنهايت روشن روح را تاريك مى سازد .
در خيالات و پندارها و خرافات غوطه ور مى شود و براى آن همه فعاليتهاى خيالى و پندارى نيروى كلان عمر را مستهلك مى سازد و اين نكتهء ناچيز را به نظر نمى آورد كه براى بارور كردن آن همه فعاليتها و نيروها ، كافى است كه انگشتان خود را از روى ديده گان روح بر دارد .
آرى در قلمرو و انسانيت ، هيچ روح انسانى وجود ندارد كه تمام روزنه هاى درخشانش بكلى بسته شده باشد ، يا بعبارت ديگر هيچ نيرويى حتى به اندازهء نيروى تمام جهان هستى ، آن توانايى را ندارد كه همهء روزنه هاى روح آدمى را مسدود كند ، مگر انگشتان ناچيز خود انسان كه بديدگان روح نهاده مى شود و كورش مى كند و همچنين هيچ نيرويى و لو به اندازهء نيروى جهان هستى ، نمى تواند چشمان بستهء روح آدمى را باز كند ، مگر انگشتان عقل و وجدان دور از آلودگىهايش .
بنا بر اين مادامى كه يك انسان با آتش شهوات و نادانىها و ستمگرىها عقل و وجدان خود را به خاكستر مبدل نساخته است ، مى تواند ديده گان روح خويش