تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣ - منتخباتى از كتاب برادران كارامازوف - داستايوسكى
دوست من تنها عقل قابل اهميت نيست . طبيعت به من يك قلب خوب و با نشاط ارزانى داشته است . [١] زندگى بايد از مجراى شك عبور كند ، گذشته از اين من در اين مسائل دخالت نمى كنم . دنيا را من خلق نكردهام و مسئول آن نيستم . [٢] بدون رنج ، زندگى چه لذتى خواهد داشت ؟ بدون رنج زندگى تبديل به يك ستايش دائمى خواهد شد . البته زندگى كاملا جنبهء مذهبى خواهد يافت ، ولى يكنواخت خواهد گرديد . آن گاه من چه خواهم شد ؟ من رنج مى برم و بدين طريق زندگى نمى كنم . من مجهول معادلهء نامعلومى هستم ، شبحى هستم كه نمى داند از كجا آمده و به كجا مى رود و حتى نمى داند نامش چيست ؟ تو مى خندى ؟ خير نمى خندى ولى بار ديگر عصبانى به نظر مى رسى . تو همواره عصبانى مى شوى . تو دائما ظرافت مى خواهى و من بار ديگر تكرار مى كنم كه حاضرم تمام اين زندگى ما وراى زمينى و همهء اين درجات و افتخارات را بدهم و به صورت يك زن تاجر فربه در آيم و شمع در كليسا روشن كنم . [٣] اما ترديد و نگرانى و مبارزه بين ايمان و بىايمانى براى مردى مانند تو آن قدر دردناك است كه بهتر است گاهى آدمى در اين موارد خود را بدار بياويزد . [٤] - آرى آرى چند دقيقهء پيش دروغ گفتم و بر خلاف وجدان و شرافت خويش صحبت كردم ، اما مى خواستم او را نجات دهم زيرا از من متنفر بود و نسبت به من عداوت داشت . [٥]
[١] .
[٢] ١ و ٢ - همان مأخذ ، ص ٧٨٦ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٧٨٦ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ٧٩٠ . .
[٥] همان مأخذ ، ص ٨٤٤ . .