تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢١ - ١٧١ اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل ١٨٧
((١٢٨١)) ليك پايت نيست تا نقلى كنى يا مگر پا را از اين گل بر كنى
((١٢٨٢)) چون كنى پا را ؟ حياتت زين گل است اين حياتت را روش بس مشكل است
((١٢٨٣)) چون حيات از حق بگيرى اى روى بس غنى گردى ز گل در دل روى فارغ و مستغنى از گل سوى دل مى روى بىقيد و حرّ از اهل گل
((١٢٨٤)) شير خواره چون ز دايه بگسلد ؟
لوت خواره شد مر او را مى هلد
((١٢٨٥)) بستهء شير زمينى چون حبوب جو فطام خويش از قوت القلوب
((١٢٨٦)) حرف حكمت خور كه شد نور ستير اى تو نور بىحجب را ناپذير
((١٢٨٧)) ناپذيرا گردى اى جان نور را تا ببينى بىحجب مستور را
((١٢٨٨)) چون ستاره سير بر گردون كنى بلكه بىگردون سفر بىچون كنى
((١٢٨٩)) آن چنان كز نيست در هست آمدى هين بگو چون آمدى مست آمدى
((١٢٩٠)) راه هاى آمدن يادت نماند ليك رمزى بر تو بر خواهيم خواند
((١٢٩١)) هوش را بگذار آن گه هوش دار گوش را بر بند و آن گه گوش دار
((١٢٩٢)) مى نگويم ز ان كه تو خامى هنوز در بهارى و نديدستى تموز
((١٢٩٣)) اين جهان همچون درخت است اى كرام ما برو چون ميوه هاى نيم خام
((١٢٩٤)) سخت گيرد خامها مر شاخ را ز ان كه در خامى نشايد كاخ را
((١٢٩٥)) چون بپخت و گشت شيرين لب گزان سست گيرد شاخها را بعد از آن
((١٢٩٦)) چون از آن اقبال شيرين شد دهان سرد شد بر آدمى ملك جهان
((١٢٩٧)) سختگيرىّ و تعصب خامى است تا جنينى كار خون آشامى است
((١٢٩٨)) چيز ديگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گويد نى منش
((١٢٩٩)) نى تو گويى هم به گوش خويشتن نى من و نى غير من اى هم تو من
((١٣٠٠)) همچو آن وقتى كه خواب اندر روى تو ز پيش خود به پيش خود شوى
((١٣٠١)) بشنوى از خويش و پندارى فلان با تو اندر خواب گفتت آن نهان
((١٣٠٢)) تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق بلكه گردونى و درياى عميق
((١٣٠٣)) آن تويى زفت است كان نه صد تو است قلزم است و غرقه گاه صد تو است