تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٤ - تفسير ابيات
((١٢٩٥)) چون بپخت و گشت شيرين لب گزان سست گيرد شاخها را بعد از آن
((١٢٩٦)) چون از آن اقبال شيرين شد دهان سست شد بر آدمى ملك جهان
اين سختگيرى و تعصب بر ساقه و شاخه ها و شكوفه هاى درخت ماده و ماديات از خامى آدمى است ، بينديش و باز هم بينديش و بدان :
تا جنينى كار خون آشامى است
اينها مطالبى بود كه من مى توانستم با تو در ميان بگذارم .
((١٢٩٨)) چيز ديگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گويد نى منش
نه تنها من نمى توانم گويندهء آن سخن باشم ، بلكه تو هم نمى توانى به وسيلهء آن سخنانى كه با گوش طبيعت شنيدهاى آن را باز گو كنى .
به طور كلى عظمت آن سخن ملكوتى بحدى است كه نه من مى توانم آن را به زبان بياورم نه غير من ، اى تو كه در حقيقت خود منى ، چنين است مقام والاى آن سخن .
باز فكر مى كنم كه خواهى گفت : اين چه حرفى است ( اى تو من ) مثالى براى تو مى آورم دقت كن :
((١٣٠٠)) همچو آن وقتى كه خواب اندر روى تو ز پيش خود به پيش خود شوى
مگر تو يك من نيستى ؟ پس چگونه اين من واحد تفكيك مى شود و دو من مى گردد ، و مى گويى در خواب ديدم : پيش خودم مى روم ، تو در خواب سخنانى از خود مى شنوى و گمان مى كنى كس ديگر با تو سخن گفته است .
براى توضيح اين مطلب بشنو تا براى تو بگويم :
((١٣٠٢)) تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق بلكه گردونى و درياى عميق
تو داراى يك سطح نيستى ، بلكه مانند گردون و درياى عميق صدها سطوح ( غير طبيعى و هندسى ) دارى ، اين كه گفتم داراى صد سطح هستى ، براى تفاهم بود و الا حقيقت متكثره تو با داشتن وحدت نه قابل قياس با بيدارى و خواب است ، و نه مى تواند مشمول كميتها بوده باشد .