تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٣ - تفسير ابيات
پيدا شود كه دلم به عظمتش گواهى دهد ، چونان بردهاى كه آمادهء خدمت مولاى خويش است ، به آن انسان روى خواهم آورد و طوق بندگيش را بگردنم خواهم انداخت . و آن انسانهاى الهى را هم كه دلم نشناسد ، تو اى خداى مهربان ، بر من محجوب از جمال حق معرفى فرما .
اين ندا را از طرف خدا شنيد كه اى مرد بزرگ ، اين چه عشق و تشنگى سوزان است ، مگر محبت من در اعماق قلبت نفوذ نكرده است ؟ اكنون كه با خدا هستى به بشر چه نيازى دارى ؟ دقوقى عرض مى كرد : خداوندا ، اى داناى اسرار نهانى ، تويى كه راه نياز در دلم گشودهاى ، من اگر چه در ميان دريا نشستهام ، اگر چه در دريا غوطه ورم ، با اين حال در آب سبوى ناچيز هم طمعى دارم .
داستان من همانند داستان آن تنازع كنندگان است كه پيش داود عليه السلام رفتند و با اين كه يكى از طرفين نود و نه بز داشت ، باز چشم در يك بز طرف ديگر دوخته بود [ مراجعه شود به آيهء مربوط و پاورقى كه در اول بحث مطرح كردهايم ] اگر چه من حريصم ، ولى اين حرص و آزى كه دارم ، در راه عشق تست كه براى من فخر و مقام والايى است . آن طمع و حرص وقيح و زشت است كه در غير راه عشق تو بجوشد [ .
جلال الدين در اين جا سه بيت سروده است كه اگر چه از نظر نتيجه گيرى خوب است ، ولى جملات زشتى را به كار برده است كه هيچ يك احتياج ضرورى به آنها ديده نمى شود مخصوصا با در نظر داشتن آن عظمت هيجان روحى كه در اين مورد در بارهء عشق الهى داشته است ، جاى شگفت و دريغ است كه جلال الدين ناگهان به مثال مخنث متمسك مى شود ] . . . . راز بسيار پوشيدهاى در اين مبحث وجود دارد كه موجب رفتن پيامبرى عظيم مانند موسى عليه السلام به دنبال خضر عليه السلام مى گردد . اين اصل را هرگز فراموش مكن :
((١٩٦٠)) همچو مستسقى كز آبش سير نيست بر هر آن چه يافتى بالله مايست چون گذشتى ز ان يكى نوتر رسد آن يكى بالاتر از وى در رسد
((١٩٦١)) بىنهايت حضرت است اين بارگاه صدر را بگذار صدر توست راه