تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٣ - ١٢ - عقل جزيى تجربى خط خوان است و بس
گاهى ما براى كشف نظريات مشترك ميان متفكرين به تأويلات و تفسيرات پيچ در پيچ نيازمند مى شويم .
گاه ديگر خود جملات متفكرين بقدرى واضح و روشن اشتراك آنها را در يك نظريه نشان مى دهد كه هيچ گونه نيازى به تفسير و تأويل ديده نمى شود ، در كتاب مثنوى با اين گونه نظريات به طور فراوان روبرو مى شويم ، مثلًا وقتى كه جلال الدين مى گويد :
در عدم هست اى برادر چون بود ضد اندر ضد خود مكنون بود
تطبيق اين بيت با نظريه هگل در بارهء در بر داشتن هر ضدى ، ضد خود را ، احتياجى به تفسير و تأويل و تغيير دادن در مفاهيم الفاظ وجود ندارد . يا موقعى كه مى گويد :
تا بدانى كاسمانهاى سمى هست عكس مدركات آدمى باده در جوشش گداى جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
تطبيق مضمون فوق با زير بناى ايده آليستى بركلى بقدرى روشن است كه نيازى به گفتگو و تأويل ندارد ، بيت مورد بحث :
عقل را خط خوان آن اشكال كرد تا دهد تدبيرها را ز ان نورد
در ابيات پيش از بيت فوق چنين گفته است :
چند حرفى نقش كرده از رقوم سنگها از عشق آن شد همچو موم حرفهاى طرفه بر لوح خيال بر نوشته چشم و ابرو خطَّ و خال
خلاصهء مضمون ابيات فوق چنان كه روشن است ، اين است كه جهان هستى در مقابل حواس و عقول ما جز خطوطى كه در ما وراى خود حقايقى را نشان مى دهد ، چيزى ديگر نيست .
اين همان مطلب است كه هلمهولتز و ماكس پلانك دو قهرمان جهان بين مغرب زمين نيز به قرار ذيل متذكر شدهاند :
« كمال مطلوب فيزيك دان شناسايى جهان خارجى حقيقى است ، با اين همه