تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٤ - تفسير ابيات
با اين كه لحظات وصال است مشاهده نمى كنم . من از چشمه سار زيبايى تو آبهاى زلال آشاميده ، ديده و دل از ديدار تو تازه كردهام ، اكنون چشمه را مى بينم ، ولى آبى در آن وجود ندارد ، گويى راه آب عشقم را به تو راه زنى زده است .
معشوق مى گويد : پس من معشوق تو نيستم ، فاصله ميان من و معشوق تو فاصله بلغار و قتو [١] است من در بلغار و مراد تو در قتو است .
تو در حقيقت به مجموع دو چيز عشق مى ورزى : وجود من ، و حالتى كه در من نمودار شده و تو را به من عاشق ساخته است اى جوانمرد ، حالت هيجان روحى كه يك پديدهء عرضى و موقت است به دست آدمى نيست ، بنا بر اين مطلوب كلى تو خود من نيستم بلكه من جزيى از مقصود تو مى باشم .
پس من اكنون خانه معشوق تو ( حالت جلب كننده ) هستم نه خود معشوق ، همواره عشق بر نقدينه است نه بر صندوقى كه ظرف آن است . معشوق واقعى كسى است كه داراى يك رو بوده و بتواند آغاز و انجام تو را در اختيار داشته باشد و هر وقت كه به وصالش رسيدى ديگر انتظارى نداشته باشى ، در هويدا و پنهانى همواره تو را به سوى خود جذب نمايد . آن معشوق واقعى ما فوق احوال و مسلط بر آنها است ، نه اين كه زيبايىاش را مرهون حال موقت بوده باشد .
اين معشوق همان ماه است كه ماه وصال بندهء ناچيز او هستند ، چنان سيطرهاى دارد كه اگر به حال فرمان بدهد ، حال تسليمش مى شود . اگر اراده كند جسمها را به جان مبدل سازد . نه تنها مرهون حال نيست ، بلكه كيمياى حال است ، كه اگر دستى بجنباند مس به طور ناخود آگاه طلا شود . اگر مرگ را بخواهد آن تلخترين گذرگاه آدمى ، شيرينترين ميسر مى گردد ، اگر بخواهد خار و نشتر را نرگس و نسرينش مى سازد ، آن معشوق واقعى در سلوك مردان خدا سلطهء نهايى دارد نه مانند تو كه از حال و جذبه محروم ماندهاى . موجود كه مرهون حال زود گذر است ، آدمى است كه
[١] قتو نام محلى است . .