تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - ٧٣ - آيا عقل حكم مى كند كه انسان در جستجوى نيستى است ؟
« در وهم افكندن كودكان استاد را »
تفسير ابيات
« در وهم افكندن كودكان استاد را »
((١٥٤٦)) روز گشت و آمدند آن كودكان بر همين فكر ت بمكتب شادمان
((١٥٤٧)) جمله استادند بيرون منتظر تا در آيد از در آن يار مصر
((١٥٤٨)) ز ان كه منبع او بُدست اين راى را سر امام آمد هميشه پاى را
((١٥٤٩)) اى مقلد تو مجو پيشى بر آن كو بود منبع ز نور آسمان
((١٥٥٠)) او در آمد گفت استارا سلام خير باشد ، رنگ و رويت زرد فام
((١٥٥١)) گفت استا نيست رنجى مر مرا تو برو بنشين مگو ياوه هلا
((١٥٥٢)) نفى كرد اما غبار وهم بد اندكى اندر دلش ناگاه زد
((١٥٥٣)) اندر آمد ديگرى گفت اين چنين اندكى آن وهم افزون شد بدين
((١٥٥٤)) هم چنين تا وهم او قوّت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت
تفسير ابيات هنگام روز شد و كودكان به فكر اغواى استاد ، شادمان بمكتب آمدند . همهء آنان بيرون در منتظر آن كودك با هوش بودند كه نقشه ها را مى چيد و عملى مى ساخت آرى منتظر آن منبع رأى و نظر بودند ، چنان كه پاى در رفتن منتظر سر مى باشد ، تا چشمان و مغز آدمى راه را نشان بدهد و پاها راه بيفتد . اى آدم مقلد بانسانهاى صاحب نظر تقدم مجوى ، زيرا نورانيتى كه صاحب نظران دارند منبعش از عالم بالاست .
آن كودك باهوش اول وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : استاد عزيز ، خير است ، چرا رنگ رويت زرد شده است ؟ استاد گفت : من رنج و مرضى ندارم ، برو ، برو بنشين سر جايت ، ياوه گويى مكن . استاد اگر چه قول كودك و بيمارى را از خود نفى كرد ، اما وهم بد اگر چه مانند غبار ناچيز در دلش اثرى گذاشت . كودك دوم نيز از در در آمد و سلام كرد و سخن كودك اول را تاييد كرد و آن گاه كودكان همگى يك بيك از در مكتب وارد شدند و بىچاره استاد را بداشتن بيمارى تلقين نمودند و استاد در شگفتى فرو رفت .