تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٢ - تحقيق اجمالى در بارهء هدفهاى مزبور در عبارات فوق
آمده را مانند جزء كوچكى از خود مى پندارد .
جلال الدين مى گويد :
تنگ است مرا هر هفت فلك چون مى رود او در پيرهنم
من انسانى پس از رهايى از خود طبيعى پرستى ، بهر نقطهاى از تكامل و ايده آل كه مى رسد اگر چه پيش از وصول به آن نقطه و ايده آل آن را سعادت مطلق مى پنداشته است ، خود را من ديگرى مى بيند كه آن نقطه و ايده آل مانند پوست يا جزئى از آن شده است ، ديناميك اساسى « من » چنان كه به مرحلهء پيشين قناعت نورزيده و رهسپار مرحلهء كاملتر گشته است ، همچنين پس از آن كه مرحلهء كمال مفروض را جزء خود ديد ، ديناميك « من » در اين مرحله هم نمى خشكد و به سكون مبدل نمى گردد ، اين جريان مداوم اساسىترين عنصر « من » آدمى است . مثلًا كسى كه زيبايى منظرهء طبيعى رامسر را شنيده است ، تماشاى آن را مطلوب و كمال نسبى « من » خويش تلقى مى كند ، هنگامى كه منظرهء مزبور را چند بار تماشا كرد تدريجا مطلوبيت خود را از دست مى دهد ، نه اين كه منظرهء مزبور نابود شده است ، بلكه صورت آن مانند جزء غير مورد توجه « من » گشته و جالب بودنش را از دست داده ديناميك كمال جويى « من » به اضافهء آن نمود ضميمه شده به « من » ، بجريان خود براى وصول به ايده آلهاى ديگر در حركت است .
هيچ يك از ايده آلهاى جهان طبيعت و سطح مجاور با طبيعت « من » نمى تواند ديناميك اساسى « من » را به ثمر و نتيجه برساند ، زيرا انسان كاملًا احساس مى كند كه هر آن چه را كه مزيت و كمال ايده آل تصور نموده است ، يكى از مقتضيات ارگانيسم موجوديت او بوده و به قول جلال الدين سايهاى از ساختمان طبيعى و روحى اوست . و هدف بايد خارج از ذات و عالى تر از آن باشد .
پس بود دل جوهر و عالم عرض سايهء دل كى بود دل را غرض
اين است مقدمهء هدف حيات در مكتب اديان . و هدفهاى ديگرى كه براى حيات گفته شده است ، اگر جنبهء مثبت داشته باشند ، در مقدمات همين هدف تضمين شدهاند . زيرا