تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٧ - ٣ - موارد اختلاف جلال الدين و هگل در موضوع عقل كل
عقل كل سر گشته و حيران توست كل موجودات در فرمان توست عقل جزيى را وزير خود مگير عقل كل را ساز اى سلطان وزير
در صورتى كه در فلسفه هگل هيچ حقيقتى به جز خدا نمى تواند بالاتر از عقل كل بوده باشد كه آهنگ كلى جهان هستى است .
ب - احتمال مى رود كه در ذهن جلال الدين عقل كل ( يا عقل به معناى ما فوق عقول جزيى ) متعدد بوده باشد ، او مى گويد :
غير اين عقل تو حق را عقلهاست كه بدان تدبير اسباب شماست
و احتمال مى رود كه مقصود جلال الدين اين است كه عقل كل كه زير بناى هستى است ، داراى مراتب عالى و اعلا بوده باشد .
ج - آن بيت كه جلال الدين مى گويد :
عقل سايهء حق بود حق آفتاب سايه را با آفتاب او چه تاب
صريحاً مى رساند كه عقل كل مانند سايهء خدا است كه هيچ گونه استقلال و اختيارى در مقابل او ندارد و با اين نظريه عقل كل را هم مشمول قدرت مطلقهء الهى مى داند كه هر لحظه فيض وجود خود را از خدا مى گيرد ، در صورتى كه مطالب هگل در اين مورد مختلف به نظر مى رسد : بعضى از كلمات او خدا را به كلى جدا از هستى مى داند و به آنان كه فلسفهء او را به وحدت وجود متهم ساختهاند مى تازد . گاه ديگر : به نظريهاى مانند نظريهء وحدت وجود گراييده مى گويد :
« هنگامى كه ذهن آدمى ميان كلى و جزيى فرق گذارد ، دين حقيقى نخستين امكان پيدايى خود را مى يابد . حاصل اين فرق آن است كه ذهن انسان در مى يابد كه شعورى جزيى و تجربى بيش نيست ، پس كلى را چيزى مخالف خويش مى پندارد و بدين سبب كلى برايش چيزى عينى مى شود ، اين همان جدايى و فرقى است كه فرض قبلى همه اديان شمرده مى شود ، ولى اين كلى كه اكنون انسان به عنوان امرى عينى مى شناسد ، كلى مطلقاً مجرد و ساده و فارغ از هر گونه جزء و محتوا است ، به يك سخن هستى بسيط است ، ولى ذهن علاوه بر اين احساس مى كند كه هر گونه جزئيتى در