تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٣ - تفسير ابيات
از اشتياق و حرصى كه بيك برگ درخت دارند ، چه آه هاى سوزان كه از سينه بر نمى آورند ؟ و چه اشكهاى خونين كه از ديده نمى بارند خدايا چه حكمت است براى دور شدن و عقب نشينى از اين درختان و ميوه ها ، مردم صدها هزار و صدها هزار در فرارند . باز به سوى خودم بر مى گردم و با خويشتن به گفتگو مى پردازم مى گويم :
شگفتا شايد من خود را از دست داده ، دست در شاخه هاى تخيلات زدهام در اين وضع روانى است كه خدا مى فرمايد :
تا آن گاه كه پيامبران به نوميدى افتاده گمان كردند كه امر به آنان مشتبه شده است [ به تفسير آيه مراجعه شود ] تو كذبوا را با تخفيف ذال بخوان يعنى امر به خودشان پوشيده مى گشت .
اما پس از ترديد و تشكيك ، يارى ما به سراغشان آمد و آنان را از تبه كاران جدا كرده و بسوى درخت سر سبز جان كشانيد . اى پيامبر ما ، از اين درخت جان بخور و بكسانى كه از ميوه هاى آن درخت روزى مقدر شده است ، نيز بخوران . مردم مى گويند : عجبا اين بانگ چيست ؟ ما در اين صحرا نه درخت بينيم و نه ميوهاى ما از ادعاى اين سودا زدگان گيج شديم كه مى گويند : در اين جا باغ و سفرهء رنگارنگ گسترده شده است .
ادعاى آنان ما را به ترديد مى اندازد و بار ديگر دستهايم را به چشمهايم مى مالم ، تا ببينم آيا اين جا باغى وجود دارد ، يا بيابان بىآب و علف يا راه هاى تاريك است ؟ من هم مانند آنان حرف مى زنم .
شگفتا چرا چنين مهر نابينايى را خدا به ديده گانم زده است ؟ از اين تنازعها هم محمد صلى الله عليه و آله در شگفتى فرو رفته است ، هم ابو لهب تبه كار . [ اين مطلب با واقعيت تطبيق نمى شود ، زيرا مطابق آيات قرآنى خداوند عزّ شانه از نور الهىشان ديده گان پيامبر را روشن ساخته و همواره حق و حقيقت را مى ديد . مگر امير المؤمنين على ابن ابى طالب عليه السلام در نهج البلاغه نفرموده است :