تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٨ - تفسير ابيات
((١٥٠٦)) قهر را از لطف داند هر كسى خواه نادان خواه دانا يا خسى
((١٥٠٧)) ليك لطفى گشته در قهرى نهان يا كه قهرى در دل لطفى روان
اگر بعضى از هفتاد و دو ملت باطل بعضى ديگر حق بوده باشد . اختلاط حق و باطل و تفكيك آن دو از يكديگر را نمى توان با آميزش قهر و لطف و تفكيك آن دو از يكديگر مقايسه كرد ، زيرا باطل را به هيچ وجه نمى توان به خدا نسبت داد ، تا ملت باطل را به عنوان مورد قهر الهى بتوان معرفى كرد . بهر حال جلال الدين در اين مسئله مطالب گوناگونى گفته است كه از عهدهء بيان واقع بر نمى آيد .
تفسير ابيات آن مرد همچنان به دعا و نالهء خود ادامه مى داد ، تا روزى طرف صبحگاه كه مشغول زارى و آه كشيدن بود ، گاوى دوان دوان وارد خانه اش شده با شاخص وسيله بستن در را شكست . آن مرد هم فورا بر خاست و پاهايش را بست و گلويش را بريد . وقتى كه سر گاو را بريد ، به سوى قصاب شتافت كه او را هم بيايد پوستش را بكند .
آرى آن مرد تقاضايى مى كرد و بالاخره تقاضايش به اجابت رسيد .
اى خدا ، اى به وجود آورندهء تقاضا در درون ما آدميان ، چنان كه براى جنين تقاضاى تكامل و ولادت بخشيدهاى كه مطابق همان عمل خواهد كرد ، حال كه براى ما اين لطف را فرمودهاى كه وصول به حقايق و ابراز آنها را در صورت مثنوى تقاضا كنيم ، امر ما را سهل و آسان ، و راه را براى ما آشكار ، توفيق را رفيق ما بساز و يا اين كه تقاضا را از ما بر طرف فرما .
[ احتمال هم مى رود كه مقصود جلال الدين اين باشد كه اى خدايى كه از ما تقاضاى سير به سوى حقايق فرمودهاى ، چنان كه از جنين تقاضاى تكامل و تولد دارى ، امر را بر ما سهل فرما . . . مريد اين احتمال بيت بعدى است : ]
((١٤٩٢)) چون ز مفلس زر تقاضا مى كنى زر ببخشش در سِر اى شاه غنى