تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣٢ - وقتى كه حيات طبيعى انسانى نتوانست از حدود امواج ماده تجاوز كند و حيات حقيقى خود را دريابد تمام سازمان موجوديت او مختل خواهد گشت
بشر بايد ديوانه شود ، بلكه مى گويد : عقل قلمروى دارد ، و مى خواهم طبيعى انسانها قلمرو ديگر . و هرگز ٤ = ٢ × ٢ كه حكم عقل نظرى است ، نمى تواند جواب گوى « مى خواهم » انسانها بوده باشد . و اين مطلب كاملًا صحيح است ، زيرا حيات آدمى تنها با عقل نظرى رهبرى نمى شود .
« گفته مى شود : كه دليل اغلب اوقات به صورت » شعور عادى « به خشكى گراييده و رو پوشى است براى » جبن فكورانه « چه شكست اين دليل قرار دادى براى تبيين دو جنگ جهانى يا سفرهاى يونگ به جهان ناخود آگاه هم تراژيك و هم پوچ است ، نتيجه اين مى شود كه ما نخستين انسانهايى باشيم كه عصر خود را » عصر بىعقلى « بناميم » .
« در حقيقت » عقل « و » منطق « كلمات كثيف و مردهاى شدهاند ، به جاى آنها كلمات زندهاى چون » احساس « و » ضربان « به ميان آمدهاند . آگاهى - يعنى نوع عقلى مسئلهء به نظر مى آيد كه سطحى باشد ، ولى ناآگاهى - يعنى نوع بىعقلى آن به نظر مى رسد كه هميشه جالب و غالبا عميق و عموما حقيقى باشد . قانون كوپر چنين مى گويد :
« حقيقت يك ديوانگى ناگفتنى است » .
[ اين پديده كه انسانى يا جامعهاى عقل و منطق را كثيف و مرده به پندارد ، به هيچ وجه تازگى ندارد ، همواره مستى و حركت ناخود آگاه ، حيات عقل و منطق را كنار مى گذارد ، يا عقل و منطق را كنار مى گذارد و مست و ناهشيار مى گردد ، خواه در دوران ما ، يا پيش يا پس از آن . اين يك اصل است و وضوح آن بحدى است كه براى بحث و بررسى جايى نمى گذارد .
آن چه كه اهميت دارد ، درك علت اين وضع است كه براى بعضى از جوامع مانند امريكا و بعضى از كشورهاى مغرب زمين پيش آمده است . به نظر مى رسد ، كثيف و مرده پنداشتن عقل و منطق معلول علل فراوانى باشد كه همهء آنها را در اين مبحث نمى توانيم مطرح كنيم ، تنها به چند عامل اساسى اشاره مى كنيم :