تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣١ - تفسير ابيات
درك و منعكس بسازد .
يك قدم ديگر ما را به انديشه و تعقل مى رساند ، در آن جا مى بينيم ، فعاليتهاى گسترده تر و عميقترى انجام مى گيرد كه با فعاليت حواس قابل مقايسه نيست ، در همان هنگام كه يكى از واحدهاى انديشه از مقوله شنيدنىها ست ، واحد ديگرش از ديدنىها مى باشد و تعقل آدمى در لحظهء واحد ، در يك رشته از فعاليت خويش همهء آن واحدهاى متنوع را در جريان مى اندازد ، به همين ترتيب جلوتر مى رويم ، فعاليتها و دريافتها دقيقتر مى شود ، تا آن جا كه روح در آن حال كه به نظم هندسى يك منظره متوجه است زيبايى آن را هم در مى يابد .
لذا مى توان گفت : وقتى كه مى گوييم : حيرت و خيرگى روح آدمى ، انسان را از توجه به اشياء ديگر باز مى دارد ، بايد بدانيم كه مقصود كدامين سطح روح است ؟
تفسير ابيات بامداد فردا مادران كودكان از هر سو بطرف استاد رهسپار گشته ديدند : استاد بىنوا مانند يك بيمار سنگين ، سر را مانند زنان بسته و خوابيده است . از زيادى لحاف كه برويش كشيده عرق كرده و رويش را در سجاف لحاف پوشانيده است .
پى در پى آه مى كشد و زارى مى كند ، مادران هم كه دور استاد نشسته بودند لا حول و لا قوه الا بالله مى گفتند ، و ابراز هم دردى با استاد مى نمودند .
مادران گفتند : استاد خير است ، اين درد سر از چه و از كى شروع شده ؟ سوگند به جان تو ما اصلا اطلاعى نداشتيم . استاد گفت : من خودم هم از بيماريم مطلع نبودم اين كودكان شما مرا به بيماريم آگاه ساختند . به جهت اشتغال به تدريس و قال و قيل نمى دانستم كه در درون من چنين رنج و بيمارى وجود دارد .
وقتى كه آدمى به طور جدى مشغول شود حتى بيمارى خود را نمى بيند و درك نمى كند . شما داستان زنان مصرى را بياد بياوريد كه جمال يوسف چنان خيره شان ساخت كه از خود بىخبر گشته به جاى بريدن ميوه دستهاى خود را پاره پاره كردند ، آرى