تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤ - منتخباتى از كتاب برادران كارامازوف - داستايوسكى
« به آن چه قلب احساس مى كند عقيده داشته باش . » [١] خورشيد عشق در قلبش مى درخشد ، از ديده گانش نور عقل و حكمت و قدرت چنان ساطع است كه آدميان را از خود بىخود مى كند و چشمهء عشق را در دلشان بجوش مى آورد . حضرت دست خود را بطرف آنان دراز مى كند و همه را تبرك مى نمايد و تنها كافى است چشم او به بيمارى بخورد تا بىدرنگ شفا يابد . از ميان جمعيت پير مردى كه كور مادر زاد بوده است فرياد بر مى آورد : « حضرتا مرا شفا بده تا تو را ببينم « ناگهان ديده گانش باز مى شود و با نهايت وضوح مى بيند . [٢] با اين همه افراد بشر آزادى خود را به دست خويش در طبق اخلاص نهاده با نهايت خضوع و خشوع تقديم ما كردهاند . ما اين بار را به مقصد رسانيدهايم . آيا تو اين آزادى را مى خواستى از دست ما بگيرى » آليوشا سخنان او را قطع كرد و گفت :
- من از اظهارات پير مرد چيزى نمى فهمم . آيا او شوخى مى كرده است ؟ - به هيچ وجه . او به خودش و همكارانش كه سرانجام بر آزادى فائق آمده و بدين طريق نيك بختى بشر را تأمين كرده بودند مباهات مى ورزيد .
پير مرد در اين خصوص اضافه كرده بود : « زيرا اكنون ( منظورش دوران » انگيزسيون « است ) مى توان براى نخستين بار در بارهء نيك بختى افراد صحبت كرد . انسان اساسا عاصى بدنيا آمده است » .
آيا مى توان گفت اين افراد عاصى ممكن است نيك بخت شوند ؟ اين حقيقت را بارها به تو گوشزد كردند و در اين خصوص به تو اشارهء بسيار نمودند ، ليكن به سخنان آنان توجه ننمودى و تنها وسيلهء تأمين نيك بختى افراد را از دست دادى ، ليكن خوشبختانه تو هنگام رفتن مأموريت را به ما سپردى . تو در اين خصوص به ما اختيار تام داده و گفته ات را امضا كردهاى . تو حق هر گونه رتق و فتق را به ما محول ساختهاى ، بنا بر اين چرا حالا
[١] همان مأخذ ، ص ٣٠٥ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٣٠٧ . .