تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٨ - تفسير ابيات
((٢٢٦٦)) پس بود دل جوهر و عالم عرض سايهء دل كى بود دل را غرض ؟
پس هر چه كه در اين دنيا شما را به خود جلب مى كند ، مقتضاى ضرورى ساختمان وجودى شما است ، بنا بر اين سايهء شما است . در نتيجه نمى تواند غرض و هدف وجود شما بوده باشد . آن دل كه عاشق جاه و مال است ، در مقابل گل و آب سياه تمايلات بزانو در آمده و در تاريكىهاى اوهام و خيالات ، جاه و مال و گل و آب سياه را مورد پرستش قرار داده و آنها را بعنوان حقايق به مردم باز گو مى كند ، نه آن دل حقيقى كه گفتيم -
دل فراز عرش باشد نى به پست
دل آن درياى نور است كه جهان هستى روشنايى خود را از آن مى گيرد . تو را سوگند به وجدانت ، مى توانى بپذيرى كه -
دل نظر گاه خدا و آن گاه كور ؟
همگان از خاص و عام ادعاى دل داشتن مى كنند ، ولى چنين نيست ، صاحب دلان واقعى در اقليت بهت انگيزند ، بگرديد آن صاحب دل حقيقى را پيدا كنيد . تو در گذرگاه حيات ، آب ناچيز دل را كنار بگذار و خود دل را جستجو كن ، تا بتوانى همان آب ناچيز را دريا و ذره بىمقدار را كوهش بسازى . دل ، آرى دل -
((٢٢٧٢)) دل محيط است اندرين خطهء وجود زر همى افشاند از احسان و جود
((٢٢٧٣)) از سلام حق سلامتها نثار مى كند بر اهل عالم ز اختيار
((٢٢٧٤)) هر كه را دامن درست است و معد آن نثار دل بر آن كس مى رسد
دامنى را كه بايد براى دريافت نثارهاى روحانى دل ، باز كنى ، نياز و حضور قلب است ، اين دامن را با سنگ تبه كارى و فجور پر مكن . سنگهاى تبه كارى و فساد دامنت را پاره پار مى كند و نمى توانى نقد را از نقد نما تفكيك كنى . مى بينم وضع دل خراشى دارى ، زيرا -
((٢٢٧٧)) سنگ پر كردى تو دامن از جهان هم ز سنگ سيم و زر چون كودكان