تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٠ - داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الى المعلوم مذموم
داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الى المعلوم مذموم
((١٤٠٦)) آن يكى را يار پيش خود نشاند نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
((١٤٠٧)) بيتها در نامه و مدح و ثنا زارى و مسكينى و بس لابه ها گريه و افغان و حزن و درد خويش خوارى و بيزارى و نااهل و خويش دورى و رنجورى از هجران دوست ذكر پيغام و رسول از مغز و پوست همچنان مى خواند با معشوق خود تا كه بيرون شد ز حصر و حد و عدّ
((١٤٠٨)) گفت معشوقش گر اين بهر من است گاه وصل اين عمر ضايع كردن است
((١٤٠٩)) من به پيشت حاضر و تو نامه خوان نيست اين بارى نشان عاشقان
((١٤١٠)) گفت اين جا حاضرى اما و ليك من نمى يابم نصيب خويش نيك
((١٤١١)) آن چه مى ديدم ز تو پارينه سال نيست اين دم گر چه مى بينم وصال
((١٤١٢)) من از اين چشمه زلالى خورده ام ديده و دل ز آب تازه كرده ام
((١٤١٣)) چشمه مى بينم و ليكن آب نى راه آبم را مگر زد ره زنى
((١٤١٤)) گفت پس من نيستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو
((١٤١٥)) عاشقى تو بر من و بر حالتى حالت اندر دست نبود اى فتى
((١٤١٦)) پس نيم مطلوب كلىّ تو من جزو مقصودم تو را اندر زمن
((١٤١٧)) خانهء معشوقم و معشوق نى عشق بر نقد است و بر صندوق نى
((١٤١٩)) چون بيابيش و نباشى منتظر هم هويدا او بود هم نيز سرّ
((١٤٢٠)) مير احوال است نى موقوف حال بندهء اين ماه باشد ماه و سال
((١٤٢١)) چون بگويد حال را فرمان كند چون بخواهد جسمها را جان كند