تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٠ - ١٧١ اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل ١٨٧
« اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل »
((١٢٥٩)) پيل اندر خانهء تاريك بود عرضه را آورده بودندش هنود
((١٢٦٠)) از براى ديدنش مردم بسى اندر آن ظلمت همى شد هر كسى
((١٢٦٢)) آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانستش نهاد
((١٢٦٣)) آن يكى را دست بر گوشش رسيد آن بر او چون باد بىزن شد پديد
((١٢٦٤)) آن يكى را كف چو بر پايش بسود گفت شكل پيل ديدم چون عمود
((١٢٦٥)) آن يكى بر پشت او بنهاد دست گفت خود اين پيل چون تختى بُدست
((١٢٦٦)) همچنان هر يك به جزوى كو رسيد فهم آن مى كرد بر آن مى تنيد
((١٢٦٧)) از نظرگه گفتشان شد مختلف آن يكى دالش لقب داد آن الف
((١٢٦٨)) در كف هر كس اگر شمعى بُدى اختلاف از گفتشان بيرون شدى
((١٢٦٩)) چشم حس هم چون كف دست است و بس نيست كف را بر همه آن دست رس
((١٢٧٠)) چشم دريا ديگر است و كف دگر كف بهل وز ديده در دريا نگر
((١٢٧١)) جنبش كفها ز دريا روز و شب كف همى بينى و دريا نى عجب
((١٢٧٢)) ما چو كشتىها به هم بر مى زنيم تيره چشميم و در آب روشنيم
((١٢٧٣)) اى تو در كشتىّ تن رفته به خواب آب را ديدى نگر در آب آب
((١٢٧٤)) آب را آبيست كو مى راندش روح را روحيست كو مى خواندش
((١٢٧٥)) موسى و عيسى كجا بُد كآفتاب كشت موجودات را مى داد آب
((١٢٧٦)) آدم و حوا كجا بود آن زمان كه خدا افكند اين زه در كمان
((١٢٧٧)) اين سخن هم ناقص است و ابتر است آن سخن كه نيست ناقص ز ان سر است
((١٢٧٨)) گر بگويد ز ان بلغزد پاى تو ور نگويد هيچ از آن اى واى تو
((١٢٧٩)) ور بگويد در مثال صورتى بر همان صورت بچسبى اى فتى
((١٢٨٠)) بسته پايى چون گيا اندر زمين سر بجنبانى به بادى بىيقين