تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٢ - تفسير ابيات
و رو به هدف الهى خويش رها ساخته بود . [ بعيد نيست كه مقصود جلال الدين از مضمون فوق اين باشد كه اختلافات ، امور عارضى و حادث هستند و اصل بناى هستى پيش از بروز اختلافات روى حقيقت واحد بوده است . ] اما اين سخن هم كه در اين مورد گفتم ناقص و بريده است [ زيرا چنان كه در مباحث پيشين گفتهايم : وحدت و مفهوم مقابلش كثرت در عرصه هستى يكى از معماهاى لا ينحل فرهنگ بشرى است ] آن سخن كه نقص و گسيختگى ندارد . از ما وراى طبيعت سرازير مى شود . عظمت آنگونه سخنها بحدى است كه اگر گويندهاى بتواند آنها را به زبان بياورد ، پاى تو خواهد لغزيد ، و اگر هيچ چيز در آن باره نگويد واى بحال تو كه بكلى از اعتلاى به سوى حقايق محروم خواهى ماند .
اگر از آن جهت كه :
چون كه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكى بايد گشاد
با بيان ساده به ظواهر قناعت كند و به جهت انس با تو صورتها و امور محسوسهء محدود ، با تو سخن بگويد ، تو به همان ظواهر و صورتهاى ناقص خواهى چسبيد ، [ و خواهى گفت : مقصود گوينده همين است كه من مى فهمم ] مى خواهى مثل خودت را كاملًا دريابى ، مثل تو همان مثل گياه است كه ريشه اش در خاك و گل بسته شده و اجزاء كوچكى هم كه از آن گياه سر بر آورده است ، در معرض بادها قرار گرفته مطابق حركت بادها سر مى جنباند ، اما پايى ندارى كه تو را از جايى به جاى ديگر حركت بدهد ، تا آن گاه كه پاى از گل طبيعت حيوانى در آورى .
دريغا ، كسى كه اصل حياتش از گل تيره طبيعت است چگونه مى تواند پاى از آن بيرون آورد و راه بيفتد . اين حيات طبيعى قدرت حركت ندارد ، بىهوده تقلا مكن ، تو آن موقع مى توانى راه بيفتى و حركت كنى كه اين حيات طبيعى را نردبان حيات الهى نمايى و از عرصهء تيره و تاريك خاك و گل ، به قلمرو دل وارد شوى .
اين پديده را هزاران بار ديدهاى كه تا زنجير زندان را از خود رها نكنى نمى توانى با مردم آزاد ، هم قافله باشى . تا شير خوار ، خود را از پستان دايه نگسلد