تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٢ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
((٢٢٢٨)) عشقها با دُمّ خود بازند كين مى رهاند جان ما را از كمين از ضلالت بوسه ها بر دم دهند رقص گيرند وز شادى بر جهند
((٢٢٢٩)) روبها ، پا را نگه دار از حجر پا چو نبود دم چسود اى خيره سر
((٢٢٣٠)) ما چو روباهان و پاى ما كرام مى رهاندمان ز صد گون انتقام
((٢٢٣١)) حيلهء باريك ما چون دمّ ماست عشقها بازيم با دم چپ و راست
((٢٢٣٢)) دم بجنبانيم ز استدلال و مكر تا كه حيران ماند از ما زيد و بكر
((٢٢٣٣)) طالب حيرانى خلقان شديم دست طمع اندر الوهيت زديم
((٢٢٣٤)) تا به افسون مالك دنيا شديم اين نمى بينيم ما كاندر گويم
((٢٢٣٥)) در گوىّ و در چهى اى قلتبان دست وادار از سبال ديگران
((٢٢٣٦)) چون به بستانى رسى زيبا و خوش بعد از آن دامان خلقان را بكش
((٢٢٣٧)) اى مقيم حبس چار و پنچ و شش نغز جايى ؟ ديگران را هم بكش
((٢٢٣٨)) اى چو خر بنده حريف كون خر بوسه گاهى يافتى ؟ ما را ببر
((٢٢٣٩)) چون ندادت بندگى دوست دست ميل شاهى از كجايت خاسته است
((٢٢٤٠)) در هواى آن كه گويندت زهى بستهاى بر گردن جانت زهى
((٢٢٤١)) روبها ، اين دمّ حيلت را بهل وقف كن دل بر خداوندان دل
((٢٢٤٢)) در پناه شير كم نايد كباب روبها تو سوى جيفه كم شتاب
((٢٢٤٣)) تو دلا منظور حق آن گه شوى كه چو جزوى سوى كلّ خود روى
((٢٢٤٤)) حق همى گويد نظرمان بر دل است نيست بر صورت كه آن آب و گل است
((٢٢٤٥)) تو همى گويى مرا دل نيز هست دل فراز عرش باشد نى به پست
((٢٢٤٦)) در گل تيره يقين هم آب هست ليك ز ان آبت نشايد آب دست
((٢٢٤٧)) ز انكه گر آب است مغلوب گل است پس دل خود را مگو كاين هم دل است
((٢٢٤٨)) آن دلى كز آسمانها برتر است آن دل ابدال يا پيغمبر است
((٢٢٤٩)) پاك گشته آن ز گل صافى شده در فزونى آمده وافى شده
((٢٢٥٠)) ترك گل كرده سوى بحر آمده رسته از زندان گل بحرى شده