تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨١
خليفهاى قرار دهم».
البته خلافت، به معنى واقعى كلمه در مورد خداوند، معنى ندارد؛ زيرا خليفه بودن تنها در مورد كسانى كه وفات كرده يا غيبت دارند، صحيح است، بلكه منظور از آن نمايندگى او است در ميان بندگان، و اجراى اوامر و فرمانهاى او در زمين.
اين جمله نشان مىدهد: حكومت در زمين بايد از حكومت الهى نشأت گيرد، و هر حكومتى از غير اين طريق باشد، حكومتى است ظالمانه و غاصبانه.
در جمله دوم، دستور مىدهد: اكنون كه اين موهبت بزرگ به تو داده شده، وظيفه تو اين است كه: در ميان مردم، به حق حكم كنى، در حقيقت نتيجه خلافت الهى حكومت حق است، و از اين جمله مىتوان استفاده كرد: حكومت حق، نيز تنها از خلافت الهى، ناشى مىشود و محصول مستقيم آن است.
در جمله سوم، به مهمترين خطرى كه يك حاكم عادل را تهديد مىكند اشاره كرده، مىگويد: «هرگز از هواى نفس پيروى مكن»!.
آرى، هواى نفس، پرده ضخيمى بر چشمان حقيقتبين انسان، مىافكند، و ميان او و عدالت، جدائى مىاندازد.
لذا در جمله چهارم مىگويد: «اگر از هواى نفس پيروى كنى تو را از راه خدا كه همان راه حق است بازمىدارد».
بنابراين، هر جا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است، و هر جا هواى نفس است، نتيجه آن گمراهى است.
حاكمى كه پيرو هواى نفس باشد، منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خويش مىكند، و به همين، دليل حكومتش ناپايدار و مواجه با شكست خواهد