تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٩
وقتى كلمه توحيد و لا اله الا اللَّه به آنان گفته مىشد، استكبار مىكردند» «إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ».
آرى، ريشه تمام انحرافات آنها تكبر و خود برتربينى، و زير بار حق نرفتن و بر سر سنتهاى غلط و تقاليد باطل اصرار و لجاجت ورزيدن، و به همه چيز غير از آن با ديده تحقير نگريستن، بود.
نقطه مقابل روح استكبار، همان خضوع و تسليم در برابر حق است كه اسلام واقعى همين است و بس، آن استكبار مايه تيره روزى است، و اين خضوع و تسليم خميرمايه سعادت.
جالب اين كه: در بعضى از آيات قرآن، عذاب الهى مستقيماً در ارتباط با استكبار معرفى شده، چنان كه در آيه ٢٠ سوره «احقاف» مىخوانيم: فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ: «امروز عذاب خواركننده جزاى شما است، به خاطر آن كه در زمين به ناحق استكبار مىكرديد».
***
ولى، آنها براى اين گناه بزرگ خود، عذرى بدتر از گناه مىآوردند، «و پيوسته مىگفتند: آيا ما خدايان و بتهاى خود را به خاطر شاعر ديوانهاى، رها كنيم»؟! «وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ».
شاعرش مىناميدند، چون سخنانش آن چنان در دلها نفوذ داشت و عواطف انسانها را همراه خود مىبرد، كه گوئى موزونترين اشعار را مىسرايد، در حالى كه گفتارش ابداً شعر نبود، و مجنونش مىخواندند، به خاطر اين كه:
رنگ محيط به خود نمىگرفت، و در برابر عقايد خرافى انبوه متعصبان لجوج، ايستاده بود، كارى كه از نظر تودههاى گمراه، يك نوع انتحار و خودكشى جنونآميز است، در حالى كه بزرگترين افتخار پيغمبر صلى الله عليه و آله همين بود كه تسليم اين