تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢٩
كه اسلام اوج گرفت، مسلمانان در همه جا پيروز شدند، «وحشى» مىخواست اسلام بياورد، اما مىترسيد اسلامش مورد قبول واقع نشود، كه آيه فوق نازل گرديد و او اسلام آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله از او پرسيد: عمويم «حمزه» را چگونه كشتى؟
«وحشى» ماجرا را شرح داد، پيامبر صلى الله عليه و آله سخت گريه كرد، توبه او را پذيرا شد، ولى به او فرمود: غَيِّبْ وَجْهَكَ عَنِّي فَانِّي لاأَسْتَطِيْعُ النَّظَرَ الَيْكَ فَلَحِقَ بِالشَّامِ فَماتَ فِى الخَمَّرِ: «در برابر چشمان من هرگز ظاهر مشو؛ چرا كه نمىتوانم به تو نگاه كنم، «وحشى» به سوى «شام» رفت، و سرانجام در سرزمين «خمر» از دنيا رفت».
بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه، تنها درباره او است يا همه مسلمين را شامل مىشود؟ فرمود: همه را شامل مىشود. «١»
ديگر داستان مرد «نبّاش» است (كسى كه قبرها را مىشكافت و كفن مردگان را باز مىكرد و با خود مىبرد) كه فشردهاش چنين است:
«جوانى گريان، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و سخت ناراحت بود، مىگفت: از خشم خدا مىترسم.
فرمود: شرك آوردهاى؟!
گفت: نه.
فرمود: خون ناحق ريختهاى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: خدا گناه تو را مىآمرزد هر قدر زياد باشد.
عرض كرد: گناه من از آسمان و زمين و «عرش» و «كرسى» بزرگتر است.