تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٣
مهم اين است: انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتيجه شومى مىگيرد بيدار شود، و به فكر جبران بيفتد، اما چيزى خطرناكتر از آن نيست كه همچنان بر مركب غرور و لجاج سوار گردد، و به مسير خود به سوى پرتگاه ادامه دهد، اينجاست كه لحظه به لحظه، فاصله او از صراط مستقيم بيشتر مىشود، و اين، همان سرنوشت شومى بود كه دامن «ابليس» را گرفت.
اينجا بود كه «حسد» تبديل به «كينه» شد، كينهاى سخت و ريشهدار، و چنان كه قرآن مىگويد:
«عرض كرد: پروردگار من! مرا تا روز رستاخيز كه انسانها برانگيخته مىشوند مهلت ده» «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ».
مهلتى كه بر گذشته خود، اشك حسرت و ندامت بريزم؟ مهلتى كه عصيان زشت و شوم خود را جبران كنم؟ نه!، مهلتى كه از فرزندان «آدم» انتقام گيرم، و همه را به گمراهى بكشانم، هر چند گمراهى هر يك نفر از آنها بار سنگين تازهاى از گناه بر دوش من مىنهد، و مرا در اين منجلاب كفر و عصيان پائينتر مىبرد، اى واى از لجاجت و كبر و غرور و حسد كه چه بلاها كه بر سر افراد نمىآورد؟!!
در حقيقت، او مىخواست تا آخرين فرصت ممكن، به اغواى فرزندان آدم بپردازد، چرا كه روز رستاخيز، پايان دوران تكليف است، و ديگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد.
علاوه بر اين، با اين درخواست: مرگ را از خود دور كند، و تا قيامت زنده بماند، هر چند همه جهانيان از دنيا بروند.
***
در اينجا مشيت الهى به دلائلى كه بعد اشاره خواهيم كرد، اقتضا نمود كه: اين