تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٠
خانهاش آورد كه او زنش شد! ... اما كارى كه داود كرده بود، در نظر خدا ناپسند آمد!. «١»
خلاصه اين داستان تا به اينجا چنين مىشود كه:
داود روزى به پشت بام «قصر» مىرود و چشمش به خانه مجاور مىافتد، زنى را برهنه در حال شستشو مىبيند، عشق او در دلش جاى مىگيرد، به هر وسيلهاى بود او را به خانه خود مىآورد، و او از داود باردار مىشود!
شوهر اين زن، يكى از افسران برجسته لشكر داود، و مرد پاكطينت و با صفائى بود، داود او را (نعوذ باللَّه) با توطئه ناجوانمردانهاى از طريق فرستادن او به منطقه خطرناكى در جنگ، به قتل مىرساند، و همسر او را رسماً به ازدواج خود درمىآورد!!
اكنون بقيه داستان را از زبان «تورات» بشنويد:
در فصل ١٢ از همان كتاب دوم «اشموئيل» چنين آمده است: «خداوند «ناثان» را (يكى از پيامبران «بنى اسرائيل» و مشاور داود) نزد داود فرستاد، و گفت در شهرى دو آدم بودند يكى غنى و ديگرى فقير، غنى گوسفند و گاو بسيار داشت، و فقير را جز يك بره كوچك نبود، مسافرى نزد غنى آمد او دريغ كرد كه از گوسفندان خود غذا براى ميهمان تهيه كند، بره مرد فقير را گرفت و كشت، اكنون چه بايد كرد؟!
«داود» عليه السلام سخت خشمگين شد و به «ناثان» گفت: به خدا سوگند! كسى كه اين كار را كرده مستحق قتل است! او بايد چهار گوسفند به جاى گوسفند بدهد! اما «ناثان» به داود گفت: آن مرد، توئى!
داود متوجه كار نادرست خويش شده، توبه كرد، خداوند توبه او را پذيرفت