تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٩
به گوشهاى افتادند، و به راستى براى بتپرستان، منظرهاى دلخراش، اسفبار و غمانگيز بود.
ابراهيم عليه السلام كار خود را كرد، مطمئن و آرام از بتكده بيرون آمد، و به خانه خود رفت در حالى كه خود را براى حوادث آينده آماده مىساخت.
او مىدانست انفجار عظيمى در شهر، بلكه در سراسر كشور «بابل» ايجاد كرده كه صداى آن بعداً بلند خواهد شد! طوفانى از خشم و غضب به راه مىافتد كه او در ميان طوفان تنها است. اما او خدا را دارد، و همين او را كافى است.
***
بتپرستان، به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند، چه منظره وحشتناك و بهتآورى! گوئى بر سر جايشان خشكشان زده؟ لحظاتى چند رشته افكارشان از دست رفت، مات و مبهوت، خيره خيره، به آن ويرانه نگاه كردند و بتهائى را كه پناه روز بىپناهى خود مىپنداشتند، بىپناه در آنجا ديدند.
پس از لحظاتى، سكوت جاى خود را به خروش، نعره و فرياد داد ... چه كسى اين كار را كرده؟ كدام ستمگر؟!
و چيزى نگذشت كه به خاطرشان آمد، جوان خداپرستى در اين شهر وجود دارد به نام «ابراهيم» عليه السلام كه بتها را به باد استهزاء مىگرفت، و تهديد كرده بود من نقشه خطرناكى براى بتهاى شما كشيدهام! معلوم مىشود كار، كار او است.
«سپس جمعيت به سوى او حركت كردند در حالى كه با سرعت (و خشم) راه مىرفتند» «فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ».
«يَزِفُّونَ» از ماده «زف» (بر وزن كف) در اصل، در مورد وزش باد و حركت سريع شترمرغ كه مخلوطى از راه رفتن و پريدن است، به كار رفته، بعد از آن به طور كنايه در مورد «زفاف عروس» يعنى بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است.
به هر حال، منظور اين است كه بتپرستان با سرعت، به سوى ابراهيم عليه السلام