منع تدوين حديث انگيزه ها و پيامدها - شهرستانى، سيد على؛ مترجم سيد هادي حسيني - الصفحة ٣٥٤ - كتاب خدا ما را بس!
بدين ترتيب ابوبكر پس از آنكه كتاب خدا را كافى مىدانست، به سنّت ادّعايى استدلال كرد؛ و اين، آشكارا تناقضگويى است.
اينان به اين سخنشان چه قصدى دارند، در حالى كه از نظر زمانى- از همه مسلمانان- به تشريع نزديكترند؟
آيا خواسته خوارج را كه بعدها آمدند (و در فهم همه امور استعانت به قرآن را خواستار بودند و از سنّت دست كشيدند) اراده مىكردند، يا جز آن را مىجستند؟
دعوت به اخذ قرآن و واگذارى سنّت به كنارى (با تصريح پيامبر- در حديث اريكه- به اينكه سخن وى كلام خداست و او بيانگر احكام الهى مىباشد) سپس جاىگزينى اجتهاداتشان در محلّ سنّت، يك تصميم سياسى بود كه براى تصحيح عقايد ابوبكر و عمر اتخاذ شد؛ زيرا بر ابوبكر و عمر پوشيده نبود كه امكان ندارد انسان بتواند همه احكام را از قرآن- به تنهايى- به دست آورد.
عمران بن حصين- در پاسخ كسى كه مىگويد: به قرآن سخن گوى و سنّت را رها كن- مىگويد:
اگر تو و اصحابت را به قرآن واگذارند، آيا در آن مىيابى كه نماز عصر چهار ركعت است و نماز ظهر چهار ركعت و نماز مغرب سه ركعت و نماز صبح دو ركعت؟ آيا آمده است كه طواف كعبه هفت مرتبه مىباشد و سعى ميان صفا و مروه [هفت بار است][١].
بنابراين، معقول نيست كه مانند اين قضايا بر ابوبكر و عُمَر مخفى باشد؛ و اگر پوشيده نبود چرا بر اكتفا به قرآن فراخواندند و گفتند: «حسبنا كتاب الله» (كتاب خدا ما را بس است)؟!
به اين ترتيب ثابت مىشود كه مانع، رواياتى بود كه خليفه بدانها آگاهى نداشت و او را در تنگنايى دشوار قرار مىداد. امّا احاديثِ معروفى را كه مسلمانان نقل مىكردند و
[١] . الكفاية فى علم الدرايه ١: ١٥؛ در« اصول كافى ١: ٢٨٦» از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: بر پيامبر نماز نازل شد و نامى به ميان نيامد كه ٣ يا ٤ ركعت است تا اينكه رسول خدا آن را براى مردم تفسير كند.