مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٤ - الفصل الرابع فی کیفیة دخول المعانی الخارجة عن الجنس علی طبیعة الجنس
«قابل الحرکة» فصل جوهر نیست زیرا جوهر بما أنّه جوهر قابلیت حرکت به خود نمیگیرد بلکه چون جسم میشود قابل حرکت میشود، پس قابلیت حرکت به تبع جسمیت عارض بر جوهر میگردد.
اصولًا اگر «ج» عارض بر «الف» میشود چهار صورت قابل تصوّر است:
١. چون «الف»، «الف» است «ج» عارض آن میشود.
٢. چون «الف» تحت یک معنی اعمّ از خود قرار دارد «ج» به خاطر آن معنای اعمّ از «الف» عارض آن میشود.
٣. «ج» عارض میشود به سبب امر اخصّ از «الف».
٤. «ج» عارض میشود به سبب امر مساوی با «الف».
مثال: انسان یک موجود عارف است یعنی موجودی است که در ذات او علاقه به خدا وجود دارد. عروض این حالت بر انسان از جهت خود انسان است یعنی انسان از آن جهت که انسان است عارف است. امّا ذکورت (یعنی مرد بودن) که عارض انسان میشود از آن جهت است که انسان حیوان است نه به خاطر اینکه انسان انسان است. ذکورت از مختصّات انسان نیست؛ پس عروض ذکورت بر انسان به خاطر یک امر اعمّ از انسان- یعنی حیوانیت- است. و امّا «خندان بودن» که عارض بر حیوان میشود چگونه است؟ آیا از آن جهت که حیوان حیوان است حیوان خندان است؟ نه، بلکه حیوان از آن جهت که انسان است خندان است. در اینجا عروض به سبب یک امر اخصّ از معروض است. اکنون عروض «ضاحک» بر انسان را در نظر میگیریم.
در اینجا عارض به سبب یک امر مساوی با معروض، عارض شده است. عروض «ضاحک» بر انسان به خاطر حالت دیگری است و آن حالت «تعجّب» است. تا امری اعجابانگیز نباشد خنده حاصل نمیشود. انسان چون تعجّب کننده است خندان است. «انسان» و «متعجّب» مصداقا مساویند. پس ضحک عارض بر انسان میشود به علّت یک امر مساوی با انسان.
اساساً شرط فصل این است که واسطه نداشته باشد نه لامر اعمّ، نه لامر اخصّ و نه لامر عارض مساوی؛ یعنی از چهار حالت عروض که قبلًا ذکر شد هیچیک از حالات دوم و سوم و چهارم نباشد بلکه «لذاته» باشد یعنی حالت اوّل. بلی، ممکن است شیئی عارض شئ دیگر بشود لامر اخصّ، و این شیء عارض فصل هم باشد ولی فصل بعید است نه فصل قریب. فصل قریب یعنی فصلی که محصّل جنس قریب