مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٠ - النمط التاسع فی مقامات العارفین
احتیاج به اعمال اراده و تصمیم و نظام اخلاقی و اجتماعی و مقررات و وضع قانون عادلانه است، هیچ دستهای عضو ثابت نیستند و مقام معلوم در اجتماع ندارند. پس انسان به این معنی مدنی بالطبع نیست.
بیان دیگر بیانی است که شیخ در اینجا کرده و آن اینکه: انسان در طبیعت محتاج به زندگی اجتماعی آفریده شده است یعنی ساختمان انسان طوری است و احتیاجات انسان آنقدر زیاد است که جز در پرتو اجتماع، احتیاجاتش برآورده نمیشود و زندگیش قابل دوام و بقا نیست.
پس انسان مجبور است برای خود مسکن و لباس انتخاب کند و مجبور است برای خود کشت و زرع کند زیرا مواد خوراکی او و همچنین وسائل حفظ او از سرما و
نبوّت و دیانت خود یکی از عوامل تکوینی ضروری اجتماع شمرده شود- همان طور که واقعا هم هست- تناقض حل میشود. عقل و اراده و اختیار و آزادی عمل به بشر داده شده- و لازم بوده داده شود- ولی از طرف دیگر در متن خلقت وظایف و مقررات برای بشر وضع شده و به او تکلیف شده که آنها را انجام دهد و غریزه دینی به او داده شده است و قوه ایمان (تنها قوه ایمان قادر است که غریزه استخدام بشر را رام کند).
پس، از نظر ما نه نظریه کسانی درست است که بشر را به حکم طبیعت، مدنی بالطبع میدانند و نه نظر کسانی که او را ضد اجتماعی میدانند، زیرا در هر دو نظر دین پدیده بعدالاجتماع فرض شده و خواستهاند درباره بشر منهای دین نظر دهند. به عقیده ما بشر منهای دین حکمی ندارد و بشر بعلاوه دین مدنی بالطبع است. در حقیقت، تنها بیان دوم است که اگر اثبات شود میرساند که انسان مدنی بالطبع است، و اما بیان اول و سوم فقط میرساند که بشر در طبیعت محتاج به زندگانی اجتماعی آفریده شده نه اینکه در طبیعت او میل و غریزه زندگی اجتماعی هست، و از همین جاست که نوعی تناقض در بادی نظر مشهود میشود: بشر از طرفی محتاج به زندگی اجتماعی آفریده شده و از طرف دیگر به او غریزه این زندگانی داده نشده، پس ناچار باید به حکم عقل- و اگر کافی نباشد به حکم دین- زندگانی اجتماعی خود را ترتیب دهد و بالاخره به اختیار خود منظم کند زندگانی اجتماعی خود را؛ آن نظمی را که حیوانات اجتماعی با غریزه دارند او باید با اختیار تحصیل کند؛ آنها طبقات مقفل دارند، کارگر و سرباز و مهندس و ملکه را در حیوانات اجتماعی طبیعت انتخاب کرده است، اما انسان خود باید انتخاب کند؛ آنها حدود و حقوقشان به حکم طبیعت و غریزه محفوظ است، بشر باید با تربیت و تعلیم آنها را حفظ کند؛ از این رو بشر برای حفظ حدود به علم اخلاق و برای حفظ حقوق به علم حقوق نیازمند است؛ و از همین جا قصور عقل برای جانشینی غریزه روشن میشود و لازم است یک قدرت مافوق عقل دست اندرکار باشد و آن نفوذ دینی است. الآن هم نفوذ معنوی و روحانی دینی، اخلاق و حقوق را تا حدودی که محفوظ است محفوظ نگهداشته، نه علم و اعلامیههای تو خالی حقوق بشر. ضمنا از اینجا میتوان به ریشه یک مطلب دیگر پی برد. از نظر اروپاییان دین و وجدان دینی یک امر شخصی است و هر کس آزاد است در انتخاب دین و عدم انتخاب آن و در انتخاب هر نوع دین. ریشه این مطلب این است که دین را یک عامل ضروری اجتماعی تشخیص ندادهاند و اگر نقش دین در اجتماع مشخص بشود و اینکه لا دینی تشکیلات اجتماعی را از هم میپاشاند بطلان این نظر روشن میگردد.