مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٦ - روابط فلسفه و علوم
«مشهور» را دانستهای. هر چند اینکه همه پدیدهها یک مبدأ دارند یک فرضیه نزدیک به عقل است، امّا لازمه نزدیک به عقل بودن، بدیهی بودن نیست، مثل بسیاری از اصول هندسی که در عین اینکه نزدیک به بدیهی است امّا بدیهی نیست و در کتاب اقلیدس، برهان بر آنها اقامه میشود.
بعلاوه، وجود اسباب و علل در علم دیگری اثبات نمیشود، طبعا باید در این علم اثبات شود و چگونه ممکن است موضوع یک علمی که در آن علم از احوال او بحث میشود، در همان علم وجودش اثبات شود.
به همین بیان، نیز روشن شد که ممکن نیست بحث در اسباب و علل از جهت خاصّ هر یک باشد، زیرا وجود هر یک از آنها از مطالب و مسائل این علم است.
مجموع و کلّ این علل نیز از آن جهت که مجموع و کلّ است- میگویم «کل» و نمیگویم «کلّی»، میان ایندو اشتباه نشود- ممکن نیست موضوع این علم واقع شود، زیرا بحث و تحقیق در اطراف اجزاء هر کل بر خود آن کل تقدم دارد هر چند در جزئی نسبت به کلّی به یک اعتبار که قبلًا دانستهای چنین نیست. بحث درباره اجزاء یا باید در این علم صورت گیرد، پس خود آنها برای اینکه موضوع فرض شوند از کل اولویت دارند، یا باید در یکی از علوم دیگر صورت گیرد؛ امّا علم دیگری غیر این علم نیست که بتواند بحثهای مربوط به علل نهایی را در خود جای دهد.
امّا اگر بحث در علل و اسباب از آن جهت باشد که اینها مصداق «موجود بماهو موجود» میباشند، پس موضوع این علم «موجود» است نه سبب (و این یگانه شقّ صحیح در میان شقوق گذشته است).
پس بطلان این نظریه نیز که موضوع این علم «اسباب و علل نهایی» میباشند روشن شد. علل و اسباب نهایی از مسائل و مطالب این علماند نه موضوع آن.