مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٠ - یک معنای غلط برای « مبدأ اول »
همین جور باشند. حرف شیخ این است که آن عناصر اولیه ذهنی بسیط هستند و از مبادی تصوریه میباشند، به اصطلاح «مبادی اول» هستند یعنی هیچ گونه ترکبی در آنها نیست.
اما در باب «موجود» یا در باب «وجود» چگونه میتوانیم برای هر تعریفی، موجود را مبدأ بگیریم و بگوییم موجود یا وجود مبدأ اول هر تعریف است؟ (البته موجود یا وجود در اینجا فرقی نمیکند؛ یعنی چه مشتق را بگیریم و چه مبدأ اشتقاق را، تفاوتی ندارد) مگر تعاریف ما به اجناس و فصول نیست؟
یک معنای غلط برای « مبدأ اول »
اگر موجود، مبدأ اول در هر تعریف باشد معنایش این است که ما در تعریف هر شیء، آن را به اجناس و فصولش تعریف میکنیم و آن اجناس و فصول را به اجناس و فصولی دیگر، تا سرانجام به جنس نهایی میرسیم (البته چون موجود، اعمّ است پس باید جنس باشد)؛ آن جنس نهایی- یعنی آن که مبدأ است برای جنسهای دیگر- «موجود» است. ولی آیا شیخ و دیگران این را قبول دارند که مفهوم «موجود» یا «وجود» جنس الاجناس همه ماهیات است؟ نه شیخ و نه هیچکدام از فلاسفه اسلامی این را قبول ندارند و اشکال مطلب هم همین است. در کلمات متکلمین این مطلب آمده است که وجود جزء ماهیت است، ولی شیخ و دیگران برهان اقامه میکنند که محال است وجود جزء ماهیت باشد یعنی جنس یا فصل باشد.
در فلسفه جدید، هگل هستی را اولین مقوله میداند، و در فلسفه او هستی میشود جنس الاجناس، چون اولین مقوله است و دیگر مقولات از او شروع میشود؛ یعنی به قول او از ترکیب هستی با نیستی مقوله «شدن» به وجود میآید. ولی در فلسفه شیخ چنین حرفی نیست، چون اگر چنین چیزی باشد باید حمل موجود بر هر شیء، ضروری و ذاتی باشد، و نیز حمل عدم بر هر شیء محال باشد. ما هر ماهیتی را که در نظر میگیریم، مثلًا ماهیت «انسان» را، «حیوانیت»- یعنی جنس آن- را هم در ضمنش در نظر میگیریم؛ یعنی فرض انسان فرض حیوانیت هم هست. حال اگر موجود جنس الاجناس باشد باید اینجور باشد یعنی باید فرض انسان فرض موجودیت هم باشد و حال آنکه چنین نیست، میتوان انسان را فرض کرد بدون اینکه فرض وجود