مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٥ - مقصود از « حلول » چیست؟
است، یعنی حلول در شیء دیگر ندارد، یا حلول در شیء دیگر دارد. اگر وجودش قائم به نفس است به او «جوهر» میگوییم و اگر وجودش در شیء دیگر حلول دارد، نقل کلام به آن شیء دیگر میکنیم. آن شیء دیگر باز یا قائم به نفس است و یا حلول در شیء دیگر دارد. اگر قائم به نفس است باز این شیء [و آن شیء] دیگر یک عرض است و یک جوهر، یک حالّ است و یک محلّ؛ و اگر حلول در شیء دیگر دارد باز به آن شیء دیگر نقل کلام میکنیم. در نهایت امر باید منتهی بشود به امری که در شیء دیگر حلول ندارد.
پس با این برهان، ما میدانیم که جوهر در عالم وجود دارد؛ چون آنچه وجود دارد یا قائم به ذات است یا قائم به ذات نیست، و اگر قائم به ذات نیست مستلزم وجود یک امر قائم به ذات است. پس جوهر قطعا وجود دارد. حال وجود عرض را باید با دلیلی دیگر اثبات کنیم. البته شیخ این را در اینجا ذکر نکرده و مطلب دیگری را ذکر کرده است که آن این است:
صحیح نیست در تعریف «جوهر» و «عرض» بگوییم: «عرض آن است که در شیء دیگر حلول دارد، و هر چه که در شیء دیگر حلول داشته باشد عرض است» یعنی عکس مطلب لزوما درست نیست؛ ممکن است شیء جوهر باشد و در شیء دیگر هم حلول داشته باشد. پس یک قیدی را باید اضافه کنیم که: «عرض آن است که در محلّی حلول دارد که آن محل مستغنی از اوست» یعنی از یک طرف نیاز است و از طرف دیگر بینیازی؛ یعنی او به آن محل نیاز دارد ولی محل از او بینیاز است. اما اگر شیئی در شیء دیگر حلول داشته باشد و آن شیء دیگر هم به این نیازمند باشد یعنی آن محل هم در اصل تحقق و وجودش به این نیازمند باشد و به عبارت دیگر نیاز طرفینی باشد، این مانعی ندارد، ولی این دیگر عرض نیست؛ یعنی این مقدار نیاز، ملاک عرض بودن نیست. حال باید «حلول» را تعریف کنیم که چیست؟
مقصود از « حلول » چیست؟
شیخ میگوید گاهی حلول را به معنای عرفی میگیریم که شیئی در شیء دیگر جای میگیرد؛ یعنی آن شیء دیگر، مکان این میشود، که «مکان» به عقیده شیخ عبارت است از «سطح جسم حاوی نسبت به جسم محوی». مثلًا مکان من، آن