مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٦ - مقصود از « حلول » چیست؟
سطحی از هواست که به من چسبیده است و این قسمت صندلی که روی آن نشستهام و بر قسمتی از بدن من احاطه دارد، مکان قسمتی از بدن من است، و کفش من نیز مکان قسمتی از بدن من است؛ و مثلًا اگر میخی را در دیوار فرو ببریم میگوییم این میخ در دیوار حلول کرده است (عرف از حلول همین حلول سطحی را میشناسد). معنایش این است که سطح بیرونی این میخ با سطح داخلی دیوار در تماس است یعنی تلاقی دو سطح است، منتها این دو سطحی که با هم تلاقی دارند یکی محیط است و دیگری محاط. اما آیا حلول عرض در جوهر نیز چنین است؟ مثل حلول آب در گل یا حلول آب در زمین است؟ نفوذ آب در خاک مثل حالت میخ و دیوار است؛ یعنی اجزاء آب در لابلای اجزاء خاک قرار گرفته است؛ و در مورد آب و گل نیز همین جور است.
اما در باب رنگ و جسم مسأله اینجور نیست. مثلًا یک چوب گردو را در نظر بگیرید که رنگش سفید است و در یک جایش هم خطی وجود دارد. این را که به خرّاطی بسپارید، هر چه که تراش بدهد، باز میبینید آن جایی که سفید است، سفید است و آن جایی که یک خط در آن هست، همین جور آن خط را دارد؛ یعنی رنگ چیزی نیست که مثل جسمی در جسم دیگر نفوذ کرده باشد، مثل نفوذ میخ در دیوار؛ در تمام اعماق و ذرات این جسم، این رنگ وجود دارد و جدا ناشدنی است. پس نمیتوان گفت همین طور که به وسیله لابراتوار آب را از گل میگیریم، رنگ را نیز از چوب میگیریم. اینها چنان آمیختگی دارند که جداییشان محال است. اگر کسی واقعا معنی «عرض» و «جوهر» را بفهمد، این که میگویند «انتقال عرض محال است» برایش از بدیهیترین مسائل خواهد بود. عرض محال است منتقل بشود و آن که منتقل میشود عرض نیست. اگر من دست خودم را با شیء ملوّنی مثل حنا رنگ ببندم، بعداً میبینید که رنگ زائل میشود. در واقع در اینجا زوال رنگ در کار نیست، بلکه یک ذراتی از همان حنا به دست من چسبیده بود و جدا شد. پس مسأله انتقال از جایی به جای دیگر در کار است. بعضی اشخاص امتناع انتقال عرض را تکذیب میکنند و میگویند دوربین عکاسی این کار را میکند؛ مثلًا در عکسهای رنگی، درست عکس شما را با همان رنگ خودش منتقل میکند روی صفحه فیلم. اینها را یک آدم ناوارد میتواند بگوید.
میگویند (البته این حالا راست یا دروغ باشد من نمیدانم) به حاجی سبزواری گفتند شما که میگویید انتقال عرض محال است یک دستگاهی در اروپا درست شده که عرض را منتقل میکند. حاجی میگفت: محال است. گفتند: نه، چنین