مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧٦ - ادامه بحث حرکت و اصل ثبات و هوهویت
بعد از اینکه اصل ثبات فرو ریخت و معلوم شد که اصل بر تغییر است و ثباتی در کار نیست، روشن شد که بجای بودن یا نبودن، شدن حاکم است؛ آنچه هست بودن نیست، شدن است و شدن جمع میان بودن و نبودن است؛ یعنی از ترکیب و جمع میان بودن و نبودن شدن حاصل میشود. هگل خود منطق و فلسفه خاصی داشته و مفهوم «وجود» و مفهوم «عدم» را با یکدیگر ترکیب کرده تا از آن «صیرورت» به وجود بیاید. البته او میگوید که این مفهومها منطبق با خارجند و در خارج هم حقیقت وجود و حقیقت عدم که ترکیب شوند صیرورت به وجود میآید. امّا چون گذشتگان اشیاء را ثابت میپنداشتند قائل به هوهویت بودند و میگفتند او اوست. بنابر اصل ثبات، هر چیزی خودش خودش است؛ ولی بنا بر اصل حرکت، هر چیزی خودش خودش نیست. اگر شئ اصلًا ثابت نبود، در هر لحظهای خودش غیر خودش است، چون تغییر میکند و تغییر اساسش بر غیریت است. تغییر یعنی غیریت. ذات حرکت ذات مغایرت و غیریت است و گفتیم که حتی بعضی اساساً «حرکت» را به «غیریت» تعریف کردهاند و گفتهاند حرکت یعنی غیریت، یعنی اینکه شئ همیشه خودش نباشد و غیر خودش باشد، غیر آن ذات جای خود ذات را بگیرد، و اصلًا معنای حرکت همان طی طریق غیریت است و بس. پس بنا بر اصل حرکت همان طور که امتناع جمع نقیضین صحیح نیست، اصل هوهویت نیز صحیح نمیباشد و بجای آن اصل غیریت در کار میآید، و آنگاه آن تفکری که به قول اینها اساسش بر ثبات بود و اصل امتناع اجتماع نقیضین و اصل هوهویت را بر اصل ثبات مبتنی کرده بود باطل میشود. بعد اسم آن تفکر را «تفکر متافیزیکی» گذاشتند و گفتند تفکر متافیزیکی اشیاء را ثابت میبیند و به همین علت جمع میان نقیضین را امر محالی میداند و هوهویت را امر محققی میشمارد.
گفتیم که مطلب چنین نیست. تمام این مقدمات مخدوش است. اینکه تفکر قدیم مبتنی بر ثبات بود، مخدوش است و چنین چیزی نیست و اصلًا اصل ثباتی وجود نداشته، حتی خود ارسطو لااقل در چهار مقوله قائل به حرکت بود، اشیاء را به ساکن و متحرک تقسیم میکرد، نه اینکه همه چیز را ساکن میدید. بعدها اصل حرکت بیشتر جا باز کرد تا به آنجا رسید که در طبیعت هیچ چیز ثابت نیست و همه چیز متحرک است، و بنا بر حرکت جوهری مسأله «شدن» که همان مسأله حرکت است توجیه شد امّا نه به صورتی که در غرب تعبیر شد، زیرا این تفکر متّکی بر اصالت وجود بود نه اصالت ماهیت، و توانست مطلب را به این شکل تعبیر کند که اصل وجود فی حدّ ذاته تقسیم