مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٣ - الفصل الرابع فی کیفیة دخول المعانی الخارجة عن الجنس علی طبیعة الجنس
متحرک است، ساکن است، درک کلیات میکند، ... همه این معانی بر حیوان که جنس است عارض میشود؛ حال کدامیک از اینهاست که وقتی بر حیوان لاحق میشود انسان را به وجود میآورد؟
آیا تشخیص فصول از غیرفصول برای بشر مقدور است؟
آیا پیدا کردن حدّ تام برای بشر مقدور است یا نه؟
این بحث در فلسفه قدیم به کمال بوده؛ شیخ و فارابی و ملّا صدرا هم بحث کردهاند. در فلسفههای امروز هم خیلی بحث شده است، که امروزیها به کلّی گفتهاند که چنین چیزی مقدور و ممکن نیست و ما فقط به چیزهایی اکتفا میکنیم که ممیز یک ماهیت از ماهیت دیگر است. شیخ هم معترف به عجز است امّا نه به طور کلّی، و (در شفا) میگوید ممکن است برای بعضی از ذوات بتوانیم حدّ تام را پیدا کنیم و در بسیاری از اشیاء نتوانیم حدّ تام را پیدا کنیم. شیخ میگوید ما میتوانیم قوانینی که فصل را از غیر تشخیص میدهد پیدا کنیم امّا پیاده کردن این قوانین در موارد و مصادیق یا تشخیص حصول این ملاکها در یک مورد، مشکل و احیانا غیر مقدور است.
اکنون این ملاکها چیست؟ این ملاکها عبارتند از:
١. مقسّم باشد؛ یعنی جنس، حاصر آن معنا باشد.
٢. لازم باشد؛ یعنی چیزی نباشد که گاه در یک شیء باشد و گاه نباشد. فصل هیچگاه از جنس خود انفکاک ندارد چون جنس و فصل موجودند به وجود واحد. مثلًا اگر بگوییم جسم یا متحرک است یا غیر متحرک، این معنای «تحرک» مستوعب است یعنی خارج از جسم نیست (یعنی جسم حاصر آن است) امّا لازم نیست یعنی ممکن است که یک جسم گاهی متحرک باشد و گاهی ساکن، پس حرکت هیچگاه نمیتواند فصل جسم باشد.
٣. عروض این مقسّم لازم، به تبع امر دیگر نباشد.
مثال: در طبیعت یک جنس داریم به نام «الف» که شئ «ج» مقسّم لازم الف است (یعنی هر جا که متّحد با الف است هیچگاه از آن جدا نمیشود) امّا در عین حال عروض این «ج» بر «الف»، اوّلا و بالذّات نیست بلکه به واسطه و به تبع یک امر دیگر است. مثلًا اگر بگوییم جوهر یا قابل حرکت است یا غیر قابل حرکت، این تقسیم درست است و لازم هم هست یعنی جوهری که قبول حرکت میکند همیشه قابل است و جوهری که قبول حرکت نمیکند- مثل مجرّدات- همیشه همینطور است. امّا