تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٥ - نوع سوم - زمينه هاى عارضى و ثانوى حيات
و چنان كه گفتيم : اگر بنياد اساسى حياتشان مختل نشده باشد ، سؤال از هدف واقعى زندگانى گاهگاهى نيش جدى خود را در مغز آنان فرو مى برد ، در اين حال يك لحظه تشنج است و لحظهء بعدى شوخى .
بسيار در اقليتاند كسانى كه ساليان متمادى زندگى را شوخى تلقى كنند و بخندند و نوك خارى كه به پاى خشن آنها مى خلد بيدارشان بسازد ، اما بالاخره نيشهاى خشنترى در خارستان تلاقى ماده و حيات وجود دارد كه خنده هاى شيرين آدمى را با اشكهاى زهر آگينش قطع نمايد .
امير المؤمنين على عليه السلام فرموده است :
« فبينما هو يضحك الى الدنيا و تضحك الدنيا إليه فى ظل عيش غفول إذ وطنى الدهر به حسكه . . » .
( در آن هنگام كه در تاريكى زندگى لذت بار و غفلت زا به دنيا مى خندد و دنيا هم بروى او مى خندد ، ناگهان خارى از خارستان روزگار به پاى او مى خلد . ) زيرا آن نيش تشنج آور كه بپاى يك خود باختهء لذايذ مى خلد ، اغلب بعنوان يك عارضهء غير طبيعى كه در سر راه زندگى لذت بار سر بر آورده است تلقى مى گردد ، نه بعنوان عامل تغيير دهندهء سر نوشت رو به واقعيت زندگانى ، به همين جهت است كه آن نيش بيشتر باعث تعجب و ابهام براى شخص مفروض مى گردد ، تا عامل بيدارى و هشيارى سؤال از فلسفه و هدف حيات براى اين دسته از مردم ، ناشى از جستجوى راه هموار تر در زندگانى لذت بار و يا لزوم جلوگيرى از ورود در خارستان تزاحم قوانين ماده با حيات ناز پروردهء نازنين اوست .
به همين ملاك مى توان گفت : كه اشخاصى هم كه در دوره زندگانى چه به جهت انگيزه هاى محيطى و چه از ناحيهء عوامل روانى همواره دچار اندوه و گرفتگى روانى هستند ، قيافهء خود حيات تاريك و مبهم مى باشد