دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٩ - ٥/ ٤ خبر دادن امام از رويدادهاى آينده جنگ
گفت: چرا؛ به خدا سوگند، بر گذشتند.
گفت: «نه! چنين نكردهاند».
گفت: همانا كه چنين است.
در اين حال، ديگرى آمد و گفت: اى امير مؤمنان! آنان عبور كردند.
گفت: «نه! عبور نكردهاند».
گفت: به خدا سوگند، نزدت نيامدم، مگر آنگاه كه پرچمها و بارها [يشان] را در آن سو ديدم.
گفت: «به خدا سوگند، چنين نكردهاند! همانا همين جا هلاكتگاه و جاى ريختن خون ايشان است».
سپس برخاست و من [هم] با وى برخاستم. با خود گفتم: سپاس، از آنِ خدايى است كه مرا نسبت به اين مرد، بينا ساخت و امر خويش را به من شناسانْد. وضع او از دو حال خارج نيست: يا مردى است دروغگو و بى باك؛ و يا از پروردگار خويش، دليلى روشن و از پيامبرش، خبرى در اختيار دارد.
بار خدايا! من با تو پيمانى مىسپارم كه روز قيامت، مرا از آن واخواست فرمايى: اگر آن جماعت [از نهر] عبور كرده باشند، من نخستين كسى خواهم بود كه با وى بجنگم و نيزه را در چشم او فرو برم؛ واگر عبور نكرده باشند، به كارزار و جنگ برخيزم.
سپس به صفها رسيديم و پرچمها و بارها را، چنان كه بود، يافتيم. على ٧ پشت گردنم را گرفت و مرا [مقدارى] پيش رانْد. آنگاه گفت: «اى برادر ازدى! آيا حقيقت برايت روشن شد؟».
گفتم: آرى، اى امير مؤمنان!
گفت: «پس اين تو و اين دشمنت!».
پس يكى را كشتم و از پس آن، ديگرى را. سپس با مردى ديگر در افتادم و به هم ضربه مىزديم، پس هر دو فرو افتاديم. يارانم مرا با خود حمل كردند [و باز پس كشيدند]. هنگامى به هوش آمدم كه جماعت از جنگ فارغ شده بودند.
٢٧٠٩. شرح نهج البلاغة: آنگاه كه على ٧ به سوى خوارج روان شد، يكى از پيشقراولان، دوان دوان خود را به على ٧ رساند و گفت: اى امير مؤمنان، مژدهات باد!
گفت: «مژدهات چيست؟».