لوامع صاحبقرانی مشهور به شرح فقیه - علامه مجلسی - الصفحة ١٧٧ - حج ابراهيم
صبح شد به او نمود محل وقوف را و در آنجا به دعا وقوف كرد و بعد از آن به منى آمد به مادر و فرزندش كه ساره باشد گفت تو برو به خانه كعبه و مشغول طواف شو و پسر را با خود نگاهداشت پس چون به منى به جاى جمره عقبه رسيد شيطان ظاهر شد جبرئيل گفت كه هفت سنگ به شيطان در آنجا زد حضرت اسحاق را آورد تا موضع جمره وسطى و با پسر گفت اى فرزند در واقعه ديدهام كه ترا از جهة رضاى الهى مىكشم چه مىگويى پسر گفت اى پدر به آن چه مامور شده به جا آور إن شاء اللَّه صبر خواهم كرد و ابراهيم و پسر تسليم نمودند امر الهى را پس شيطان به صورت مرد پيرى ظاهر شد و گفت يا ابراهيم از اين پسر بچه مىخواهى گفت مىخواهم كه او را بكشم شيطان گفت سبحان اللَّه پسرى را مىكشى كه يك چشم زدن مخالفت الهى نكرده است حضرت ابراهيم گفت خداوندم مرا امر بذبح آن كرده است شيطان گفت كه خداى تعالى هرگز چنين امرى نمىكند البته شيطان به خوابت آمده است ابراهيم گفت تا باين زمان رسانيده است مرا: شيطان را به من راه تسلط نداده است تو شيطانى شيطان گفت كه و اللَّه كه اين خواب شيطانى است حضرت ابراهيم ٧ گفت و اللَّه كه با تو ديگر سخن نخواهم گفت و متوجه كشتن شد شيطان گفت يا ابراهيم تو پيشواى اين مردمانى و اگر فرزند را خواهى كشت همه كس فرزند خود را خواهند كشت و اين گناهها در گردن تو خواهد بود و از براى خدا ترك كن اين كشتن را و ابراهيم جوابش نگفت پس نزد جمره وسطى پسر را خوابانيد و خواست كه بكشد پسر گفت اى پدر روى مرا به پوشان مبادا محبت پدرى مانع شود و دست و پاى مرا محكم ببندد مبادا دست و پا زنم ابراهيم گفت بكشم و دست و پا را نيز محكم ببندم اين دو مشقت را بر تو واقع سازم نمىكنم و اللَّه پس الاغى كه همراه آورده بود