منع تدوين حديث انگيزه ها و پيامدها - شهرستانى، سيد على؛ مترجم سيد هادي حسيني - الصفحة ٥٠٠ - عُمَر و امويان
عُمَر و امويان
نقش عُمَر را در تحكيم فقه امويان نبايد ناديده انگاشت؛ زيرا وى جا پاهاى آنان را استوار ساخت؛ امارتِ شام را پس از يزيد (برادر معاويه) به معاويه سپرد[١]، و به ابوبكر پيشنهاد كرد صدقات (و حقوق مالى) را كه در دستِ ابو سفيان است واگذارد تا وى با آنها به ضمانِ ولاى خويش بپردازد[٢]، و يزيد بن ابى سفيان را فرمانده لشكر شام كند.
و درباره معاويه گفت:
از كسرى سخن مىگوييد در حالى كه معاويه نزد شماست![٣]
يا آن گاه كه سخن از معاويه و قيصر و زيركى آن دو به ميان آمد، گفت:
جوانْ مرد قريش را نزد ما سرزنش مكنيد! او فرزند سالارِ قريش است، هنگام خشم، مىخندد و جز به رضا نمىرسد و آنچه را در بالاى سر دارد نمىگيرد مگر از كف پاهايش.[٤]
در تاريخ آمده است كه چون معاويه از سوى عمر ولايت يافت، نامهاى از پدر و نامهاى از مادرش به او رسيد؛
پدرش در آن نامه گفته بود: اى فرزندم، اين گروه مهاجران، بر ما پيشى گرفتند و ما را عقب انداختند. اين سبقت، آنان را سرافراز كرد و تأخيرمان، دست ما را از خلافت كوتاه ساخت؛ آنان رهبر و آقا شدند و ما رعيت و پيرو شديم! يكى از
[١] . مصنّف عبدالرزّاق ٥: ٤٥٦، غزوة ذات السلاسل، حديث ٩٧٧٠؛ الاستيعاب ٢: ٦٢٥، شماره ٩٨٨( سعيد بن عامر)؛ البداية والنهاية ٨: ٢١؛ الإصابه ٦: ١٥٢، ترجمه ٨٠٧٤.
[٢] . شرح نهج البلاغه ٢: ٤٤( به نقل از كتاب السقيفه، اثر جوهرى).
[٣] . تاريخ طبرى ٣: ٢٦٤؛ و نگاه كنيد به: الاستيعاب ٣: ١٤١٧، ترجمه ٢٤٣٥؛ در اين مأخذ آمده است كه چون عمر به شام درآمد و معاويه را ديد كه با خدم و حشم فراوانى به استقبالش آمده، گفت: اين كسراى عرب است!
[٤] . تاريخ دمشق ٥٩: ١١٢؛ و نيز بنگريد به، البداية والنهاية ٨: ١٢٤( در چاپ ١٤٠٨ هجرى، ص ٣٣) ١؛ الاستيعاب ٣: ٤١٨، ترجمه ٢٤٣٥٠.