مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٨ - الفصل السابع فی تعریف مناسبة الحدّ والمحدود
با تحلیل ذهنی میتوان اجزاء خارجی یک شئ را به دست آورد. تحلیل ذهنی، یک نوع تحلیل دیگر است که همان طور که محال است بتوان اجزاء خارجی را با فکر به دست آورد، همان طور هم محال است که بتوانیم اجزاء عقلی را در اثر تجزیه خارجی به دست آوریم. مثلًا فلاسفه میگویند که هر ممکن الوجودی زوج ترکیبی است از ماهیت و وجود؛ هر شیئی را که فرض کنیم، به دو مفهوم «وجود» و «ماهیت» تجزیه میشود؛ و از این جهت است که مثلًا میگوییم: هذا موجود و هذا شجر؛ زیرا ممکن است چیزی موجود باشد ولی شجر نباشد و یا شجر باشد ولی موجود نباشد. این تحلیل، یک تحلیل ذهنی و عقلی است و این اجزاء «ماهیت» و «وجود» نمیتواند با تجزیه کیمیاوی به دست آید. همچنین خود ماهیت نیز در عقل تجزیه میشود به جنس و فصل و ...
اکنون پس از بحث فوق در مورد حدّ و اجزاء حدّ، بحث دیگری مطرح میشود و آن اینکه:
١. آیا جزء بر کلّ قابل حمل است؟ که پاسخ این سؤال منفی است.
٢. آیا حدّ با محدود عینیت دارد؟ که پاسخ این سؤال مثبت است؛ یعنی مثلًا حیوان ناطق (که حدّ است) و انسان (که محدود است) یک چیزند و مصداق آنها در خارج یک چیز است. حال، اشکالی که پیش میآید این است که جنس و فصل- که هر کدام جزء حدّند- بنابر پاسخ سؤال اوّل قابل حمل بر حدّ نیستند و چون بنا بر پاسخ سؤال دوم حدّ و محدود عین یکدیگرند پس قابل حمل بر نوع- که همان محدود است مانند انسان- نیستند؛ یعنی نمیشود گفت: الانسان حیوان ناطق ...
برای پاسخ به اشکال فوق باید این سؤال را مطرح کرد که آیا حدّ انسان «حیوان و ناطق» است یا «حیوان ناطق» است؟ خیلی فرق است بین این تعبیر که بگوییم حدّ انسان «حیوان و ناطق» است (یعنی «حیوان» و «ناطق» در عرض یکدیگر) و این تعبیر که بگوییم حدّ انسان «حیوان ناطق» است. در این تعبیر دوم دو جزء با هم وحدت دارند. جزءهایی بر کلّ حمل نمیشوند که با یکدیگر متباین باشند. در اینجا «حیوان هو ناطق» است. فصل، اعمّ است اما در اینجا «اعم بودن» به این معنی است که «حیوان» ابهام دارد و با ناطق بودن متحصّل میشود. مثلًا «رنگ» یک ماهیت ناقص است و به خودی خود و به طور مطلق نمیتواند وجود داشته باشد بلکه باید با ماهیت دیگر باشد ... «حیوان» هم یک ماهیت ناقص است و به طور مطلق نمیتواند وجود