مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٩ - الفصل السابع فی تعریف مناسبة الحدّ والمحدود
داشته باشد؛ اگر بخواهد وجود داشته باشد یا عین «ناطق» است یا عین «ناهق» است یا ...
پس اشکال به این طریق حل میشود که میگوییم جنس، جزء حدّ است ولی در محدود عین محدود است؛ و در حدّ که جدا میشود با نوعی ابهام جدا میشود ولی در محدود حتّی به همین مقدار هم نمیتواند جدا شود؛ در نوع، عین همان نوع است ...
بعد شیخ میگوید اصلًا این چیزهایی را که ما «فصل» فرض میکنیم اگر خیلی دقیقتر بنگریم میبینیم که اینها فصل نیستند، اغلب اینها علامات و لوازم فصولند نه خود فصول. مثلًا «حسّاس» را در نظر میگیریم؛ خود آن از «حسّ» است و آن یک انفعال است و انفعال که نمیتواند فصل یک جوهر باشد. ما اغلب نمیتوانیم فصول حقیقی را درک کنیم و اگر هم درک کنیم لفظی برای بیان آن نداریم.
خلاصه درس گذشته: جنس یک ماهیت مبهم است و بدون فصل متحصّل نمیشود و جنس در خارج بعینه همان فصل است.
مثال ١: «لون» جنس است ولی در خارج به تنهایی یافت نمیشود بلکه مثلًا باید لون ابیض باشد.
مثال ٢: «عدد» جنس است ولی ذاتی تامّ و تمام نیست که خودش موجود باشد و بعد متّصف شود به ٣، ٤، ... بلکه عدد چیزی جز عین همین اعداد خارجی نیست.
پس نسبت معنای جنس به معنای فصل، نسبت ناقص به کامل است.