مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٩ - اقسام حکمت نظری از نظر ارسطو چهار تاست
چرا نمیشود ذات باری تعالی در یک علم جزئی «مسأله» واقع شود؟
آنگاه شیخ وارد این بحث میشود که بحث درباره واجب الوجود لزوما باید در همان علمی شود که موضوعش اعمّ موضوعات است، امکان ندارد که در یک علم جزئی بحث شود همچنانکه امکان ندارد که ذات واجب الوجود موضوع یک علم جزئی واقع گردد. امّا اینکه این بحث ممکن نیست جزء مباحث یکی از علوم جزئی که درباره یک نوع یا جنس خاص از موجودات بحث میکند واقع گردد بدین جهت است که ذات واجب مبدأ جمیع موجودات و معلولات- و از آن جمله خود موضوع آن علم- است، پس ممکن نیست که بحث در آن در یک علم جزئی به عنوان یکی از مسائلی که درباره یکی از عوارض ذاتی آن بحث میکند واقع شود. امّا اینکه ممکن نیست خود او موضوع یک علم جزئی واقع شود یعنی اینکه علم معرفة اللّه را یک علم مستقل قرار دهیم و ذات باری را موضوع مفروض آن علم قرار دهیم، برای اینکه ذات باری تعالی ایجاب میکند نسبت به هر موجودی را؛ هیچ موضوعی نیست که با او نسبت نداشته باشد؛ همچنانکه ذات واجب نمیتواند موضوع علم کلّی واقع شود زیرا او کلّی و عام نیست. پس طبعا علم به او جزئی از مسائل علم کلّی است.
به نظر ما این وجه که شیخ میگوید، دلیل نمیشود که ذات واجب الوجود موضوع علم جداگانهای قرار نگیرد. وجه صحیح همان است که خود شیخ قبلًا گفت که موجود یا مجرد از ماده است و یا مخلوط؛ ذات واجب الوجود و عقول قادسه و همچنین مفاهیم عامّه اگر من حیث هی اعتبار شوند مجرد از ماده هستند و به این دلیل ذات واجب الوجود موضوع جداگانهای نخواهد بود. وجه مهمتر از این وجه این است که- همچنانکه خود شیخ بعداً خواهد گفت- موضوع علم الهی «موجود بماهو موجود» است قطع نظر از تخصّص استعدادی یا ریاضی که موجود را از اطلاق میاندازد و مختلط با عدم میسازد، و صفات و عوارض واجب الوجود عوارض موجود بماهو موجود است نه عوارض موجود معین و متخصّص. به عبارت دیگر وجوب وجود، نوعی تعین برای وجود نیست آنچنانکه حتی عقل بودن نوعی تعین است، تا چه رسد به آنکه تعینی از نوع تعیناتی باشد که یک سلسله احکامی را ایجاب کند نه از جهت موجود بودن بلکه از جهت اختلاط موجود به عدم.
شیخ آنگاه میگوید: و چون قبلًا گفتیم که برخی از مبادی علوم بدیهی نمیباشند و باید در علم دیگر جزئی یا اعمّ از او بیان شود پس لامحاله منتهی میگردد به اعمّ علوم. پس مبادی سایر علوم از این علم اقتباس میشود و لهذا جمیع علوم در واقع برهان اقامه میکنند بر مسائلی از نوع شرطیات متّصله که مشروط است به تحقّق مقدّم آنها، و آن علمی که تحقّق مقدّم آنها را به ثبوت میرساند همانا علم کلّی است. مثلًا هندسه میگوید: دایره چنین و مثلّث چنان، امّا آیا دایره موجود است و یا در واقع دایرهای موجود نیست، این مطلبی است که بر عهده فلسفه اولی است.