تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٨ - آيا خلوت و كناره گيرى براى روح سودمند است ؟
تخت خواب براى همهء عمرش در تيمارستان اشغال كند ، خلوت و كناره گيرى اينان ناشى از خود بينى و خود پرستى و دشمن داشتن ديگران است .
٢ - خلوت بمعناى اين كه چون روابط اجتماعى غالبا انسان را محل انعكاس فعاليتهاى ديگران قرار مى دهد و استقلال وجودى انسان را پاى مال مى كند ، لذا هر اندازه كه رابطهء انسان از ديگران گسيخته باشد ، به استقلال وجودى خود نزديكتر خواهد بود . اين معنا از كناره گيرى هم از نظر عقل و منطق و وجدان صحيح نيست ، زيرا - تشخيص اين كه بايستى انسان استقلال و رشد روحى به دست آورد از كجا ناشى شده است ؟ خود همين تشخيص اگر چه نيروى خود را در نهاد انسانها باز يافته است ، با اين حال به ثمر رسيدن آن مربوط به ساير انسانها و روابطى بوده است كه شخص در اجتماع به دست مى آورد .
به اضافه اين كه اين گونه خلوت و كناره گيرى نمى گذارد خود همان انسان استقلال جو به هدف خويشتن برسد ، زيرا گسيخته شدن از عوامل انسانى موجب بوجود آمدن يك خود مبهم در درون انسانى مى گردد كه نه استقلال مى فهمد و نه رشدى ، زيرا در محيطى كه انسان جز خود كسى را نبيند ، مجبور است با عوامل ناخود آگاه طبيعت انس بگيرد و براز و نياز بپردازد و بنا بقانون تاثر از عوامل مربوط ، كم كم خود آگاهى خويش را خنثى نمايد يك مثال در اين مورد وجود دارد كه مى تواند مطلب را توضيح بدهد : حركت و جنبش روح آدمى شبيه به دو سنگ آسياب است ، كه دائما در تحرك است . مادامى كه دانه در آن ريخته مى شود ، آسياب آن دانه ها را آرد مى كند و خود را نمى سايد ، همين كه از خارج دانهاى بر آن وارد نشود ، بدان جهت كه جنبش و حركت آسياب دائمى است ، در نتيجه خود را خواهد ساييد .
٣ - خلوت بمعناى رهايى از وابستگى بديگران با حفظ روابط ضرورى . تفاوت اين قسم با قسم فوق ( شمارهء ٢ ) در اين است كه كناره گيرى در اين قسم قطع رابطهء كلى با انسانها نيست ، بلكه مبارزه با وابستگى است كه در نتيجهء خود باختن ، انسان را