تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦١ - ٣٢ - عقل را قربانى عشق الهى نماييد
صورت يكم
صورت دوم
اى كه عقلت بر عطارد دق كند عقل و عاقل را قضا احمق كند [١] حكم و تقديرش چو آيد بىوقوف عقل كه بود ؟ در قمر افتد خسوف [٢]
در مجلدات گذشته در موارد مختلف به طور اختصار در موضوع قضا و قدر بررسى كردهايم . در اين مبحث آن چه را كه مربوط به وضع عقل در مقابل قضا است مطرح مى كنيم : در سه بيت فوق جلال الدين مى گويد : قضاى الهى عقل را نابينا مى كند و عقل انسانى در مقابل قضا گيج و مبهوت است . تصوير اين مسئله به سه صورت امكان پذير است :
صورت يكم - بگوييم : وقتى كه قضا در حال فرود آمدن به موجوديت يك موجود است ، وسايل درك و تميز و توانايى فرار از آن قضا مختل مى گردد و از كار مى افتد بنا به اين فرض نيروهاى طبيعت و وسايل درك انسانى و ساير امور كه در مجراى طبيعى خود در جريان است ، در مقابل قضا و قدر راكد مى گردد و از جريان مى افتد ، يعنى مثلًا اسكنجبين و روغن بادام ( مطابق مثالى كه جلال الدين در داستان پادشاه و كنيزك گفته است ) دو موجود طبيعى هستند كه داراى خواص و لوازم ( صفرا را تعديل كردن و معده را به كار انداختن ) مخصوص به خود مى باشند . موقعى كه قضاى الهى به سوى يك آدم سرازير مى شود -
از قضا اسكنجبين صفرا فزود روغن بادام خشكى مى نمود
بلكه نه تنها آن دو موجود از جريان طبيعى خود متوقف مى شوند ، بلكه ضد جريان طبيعى مخصوص به خود را در پيش مى گيرند . بنا بر اين قضا جنبهء مانعيت از بروز جريانات طبيعى موجودات دارد .
صورت دوم - اين است كه قضاى الهى پيش از به جريان افتادن موجودات در مجراى طبيعى ، خواص و لوازم و ساير جريانات طبيعى موجودات از آن جمله عقل را محدود و مقيد به احكام قضا نموده است ، به اين معنى كه عقل آدمى مثلًا از اول طورى
[١] دفتر سو ، ص ١٩٩ بيت ٤٤ . .
[٢] دفتر پنجم ، ص ٣١٥ بيت ٤٧ . .