تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٧ - مقدمهء سوم - ريشهء درون ذاتى درك حيات واقعى كه پشت پردهء نمودهاى حيات و تكيه گاه آنها است
هدف زندگى عميق تر از آن است كه دانش و ثروت و مقام و محبت و آزادى طبيعى و ساير نيرومنديها طبيعى جواب گوى آن بوده باشد . ماكس پلانك مى گويد :
« ما فيزيك دانان در حقيقت مانند اشخاص متخصص خط شناسى هستيم ، كه خطوط و نقوش را مى خواند ، ولى حقيقت عينى كه آن خطوط باز گو مى كند در ما وراى آن خطوط است » .
راسل مى گويد :
ما فى المثل به كر مادر زادى شباهت داريم كه در مجمعى نشسته است كه اركستر مى نوازند . آن كر مادر زاد از آن مجمع چيزى نمى شود ، اما با عقل سالم در مى يابد كه حقيقت منحصر در آن حركات ظاهرى اعضاى اركستر روى وسايل موسيقى نيست ، بلكه پشت پردهء آن است ( آهنگ ) كه او نمى شنود .
اين درك در درون ذات آدمى است كه مى گويد : بهيچ وجه نمى توانى هدف و فلسفهء حيات را از همين ظواهر و پديده ها مطالبه كنى و براى توجيه هستى خود بگويى : از پدر و مادرم متولد شدهام ، مى خورم و مى آشامم و متلاشى مى شوم ، سپس هيچ اگر درون ذات ما با مشاهدهء همين نمودها قانع مى كشت ، ما هم مى توانستيم حيات و هدف آن را در همين مشهوداتى كه بديوانگى امروز منجر شده است تفسير كنيم .
پس سؤال « از كجا آمدهام و به كجا مى روم ؟ و براى چه آمده بودم ؟ » نمى تواند به عنوان يك سؤال طبيعى و با انگيزهء طبيعى تلقى شود .
در نتيجه با تعمق كافى در ريشهء حيات و سؤال از فلسفه و هدف آن ، باين حقيقت مى رسيم كه سؤال مزبور از ما فوق مشاعر معمولى ما است كه در طبيعت زاييده و در آن غوطه ور مى گردد و سپس نابود مى شود .
اين سؤال كاملًا جنبهء ما وراى طبيعى دارد ، بنا بر اين جواب سؤال را از همانجا بايد جستجو كرد كه از آن جا سرازير شده است . جلال الدين مى گويد :
تو از اين سو و از آن سو چون گدا اى كه معنى چه مى جويى صدا گوشهء بىگوشهء دل شه رهيست تاب لا شرقى و لا غرب از مهيست