تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٨ - يك موجود براى بشر مورد تحير است ، آن هم خداست نه تو
تو ، مگر كالبد مادى تو جز يكى از محصولات تفاعل همين مادهء خارجى نيست كه بدون اعتنا پا روى آن مى گذاريم و كثافات و مدفوعات را روى آنها مى ريزيم ؟ آيا به مغزت حيران بمانيم ؟ مگر همين مغز محصول دقيقترى از ماده و قوانين آن نيست كه پس از چند روز از خروج روح ، لانهء محقرى براى مار و مور و حشرات زمينى است ؟ آيا به انديشه و خيالات و تجسيمات و اراده و تصميمات واله شويم ؟ مگر تو نيستى كه همهء اين نيروها و پديده ها را جمع مى كنى و سپس در حق كشى و انسان كشى و تخريب جهان هستى كه معبد سترگى براى آفرينندهء هستى است ، مستهلك مى سازى ؟ آيا به نبوغ و جهشهاى مغزى تو واله شويم ؟ مگر همين نبوغ و جهشهاى مغزى نيست كه با در آميختن با خود خواهى ، مانند كوه آتش فشان دمار از روزگار گلستان سر سبز بشرى و جانداران بىپناه در آورده و عظماى بشرى را كه برومندترين درختان بارور نوع انسانى بودهاند به آتش كشيده و از خاكسترهايش مركبى ساخته ، و شبگرد زمان را به نوشتن شهداى فضيلت ، شهداى راه آزادى ، شهداى مبارزين در مقابل ستمگرىها و بيدادگرىها ، شهداى دفاع از اصول و ايده هاى عالى انسانى . وادار كرده است ؟ آرى تو ، تو اى انسان ، فقط موقعى مى توانى مردم را به حيرت در بارهء خود وادار كنى كه دست از خود طبيعى و سبيل انسانها بردارى و به جاى سبيل مردم از بارگاه ربوبى آويزان شوى و نهان خانهء درونت مهمان سراى دلهاى آدميان شود و بتوانى از روزنهء نهان خانهء دلت ، همه را واله جلال و جمال الهى گردانى . در اين موقع ديگر موجوديت نازنين تو موجب تحير نخواهد بود ، بلكه خواهى توانست آن انسانى باشى كه انسانها به تو محبت مى ورزند ، و در آن محبتشان دروغ نمى گويند .