تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٤ - اقتدا كردن قوم از پس دقوقى
اقتدا كردن قوم از پس دقوقى
باز گردم ز ان كه قصه شد دراز وقت تنگ و قوم موقوف نماز
((٢١٤٠)) پيش در شد آن دقوقى در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز
((٢١٤١)) اقتدا كردند آن شاهان قطار در پى آن مقتداى نامدار
((٢١٤٢)) چون كه با تكبيرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بيرون شدند
((٢١٤٣)) معنى تكبير اين است اى اميم كاى خدا پيش تو ما قربان شديم
((٢١٤٤)) وقت ذبح الله اكبر مى كنى همچنين در ذبح نفس كشتنى گوى الله اكبر و اين شوم را سر ببر تا وارهد جان از فنا
((٢١٤٥)) تن چو اسماعيل و جان همچون خليل كرد جان تكبير بر جسم نبيل
((٢١٤٦)) گشت كشته تن ز شهوتها و آز شد به بسم الله بسمل در نماز
((٢١٤٧)) چون قيامت پيش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده
((٢١٤٨)) ايستاده پيش يزدان اشك ريز بر مثال راست خيز رستخيز
((٢١٤٩)) حق همى گويد چه آوردى مرا اندرين مهلت كه دادم مر تو را
((٢١٥٠)) عمر خود را در چه پايان برده ايى قوت و قوّت در چه فانى كرده اى
((٢١٥١)) گوهر ديده كجا فرسوده اى پنچ حس را در كجا پالوده اى
((٢١٥٢)) گوش و چشم و هوش و گوهرهاى عرش خرج كردى چه خريدى تو ز فرش
((٢١٥٣)) دست و پا دادمت چون بيل و كلند من ببخشيدم ز خود آن كى شدند
((٢١٥٤)) هم چنين پيغامهاى دردناك صد هزاران آيد از يزدان پاك
((٢١٥٥)) در قيام اين گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دو تا اندر ركوع
((٢١٥٦)) قوّت اِستادن از خجلت نماند در ركوع از شرم تسبيحى بخواند ايستادن را نمانده قوّتى در ركوع آيد ز شرم او ساعتى
((٢١٥٧)) باز فرمان مى رسد بردار سر از ركوع و پاسخ حق بر شمر