تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٦ - هفت مرد شدن آن هفت درخت
هفت مرد شدن آن هفت درخت
((٢٠٥٤)) بعد ديرى گشته آنها هفت مرد جمله در قعده پى يزدان فرد
((٢٠٥٥)) چشم مى ماليم كه آن هفت ارسلان تا كيانند و چه دارند از جهان ؟
((٢٠٥٦)) چون به نزديكى رسيدم من ز راه كردم ايشان را سلام از انتباه
((٢٠٥٧)) قوم گفتندم جواب آن سلام اى دقوقى مفخر و تاج كرام
((٢٠٥٨)) گفتم آخر چون مرا بشناختند پيش از اين بر من نظر ننداختند
((٢٠٥٩)) از ضمير من بدانستند زود يكديگر را بنگريدند از فرود
((٢٠٦٠)) پاسخم دادند كاى جان عزيز چون بپوشيده است اينها بر تو نيز
((٢٠٦١)) بر دلى كاو در تحيّر با خداست كى شود پوشيده راز چپ و راست
((٢٠٦٢)) گفتم ار سوى حقايق پا نهد چون ز اسم و حرف رسمى واقفيد اين سخن چون آمد از من در خطاب آن شهان در حال گفتندم جواب
((٢٠٦٣)) گفت اگر اسمى شود غيب از ولى آن ز استغراق دان نز جاهلى
((٢٠٦٤)) بعد از آن گفتند ما را آرزوست اقتدا كردن به تو اى پاك دوست
((٢٠٦٥)) گفتم آرى ليك يك ساعت كه من مشكلاتى دارم از دور زمن
((٢٠٦٦)) تا شود آن حل به صحبتهاى پاك كه به صحبت رويد انگورى ز خاك
((٢٠٦٧)) دانهء پر مغز را خاك دژم خلوتى و صحبتى كرد از كرم
((٢٠٦٨)) خويشتن در خاك كلى محو كرد تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد
((٢٠٦٩)) از پس آن محو ، قبض او نماند بر گشاد و بسط شد مركب براند
((٢٠٧٠)) پيش اصل خويش چون بىخويش شد رفت صورت جلوهء معنيش شد
((٢٠٧١)) سر چنين كردند هين فرمان تو راست تف دل ز آن سر چنين كردن بخاست
((٢٠٧٢)) ساعتى با آن گروه مجتبى چون مراقب گشتم و از خود جدا
((٢٠٧٣)) هم در آن ساعت ز ساعت رست جان ز انكه ساعت پير گرداند جوان
((٢٠٧٤)) جمله تلوينها ز ساعت خاسته است رست از تلوين كه از ساعت برست