تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٢ - تفسير ابيات
آن درختان از همه سو مردم را صدا مى كردند و به طرف خود مى خواندند ، ولى بدان جهت كه كاروانيان بىنوا قصد مبارزه با جان خويشتن داشتند ، بانك الهى پاسخ آن درختان را مى داد و مى گفت : ساكت شويد ، بگذاريد براهى كه انتخاب كردهاند بروند ، آنان نمى توانند پناهگاه الهى براى خود پيدا كنند .
اگر كسى به آن گمگشتگان وادى ضلالت مى گفت : مردم ، بياييد باين طرف ، بياييد زير سايهء اين درختان به سعادت خود نائل شويد .
همگى يك صدا مى گفتند : گوش بحرفش فرا ندهيد ، قضاى الهى آن مرد را ديوانه كرده است ، اصلا ما بايد بحال اين دعوت كنندگان دل سوزى كنيم ، زيرا از بسيارى سوداها و آرزوهاى دراز و رياضتها كه كشيدهاند ، مغز شان مانند پياز فاسد گشته است آن مرد الهى كه كاروانيان را بسوى درختان سر سبز و پر ميوه دعوت مى كرد و مى گفت : خدايا ، واقعيت چيست ؟ اين پردهء ضلالت كه دلهاى مردم را پوشانيده است از كدامين علت ناشى شده است اين مردم با اصناف گوناگونشان و با راى و عقل فراوانشان ، چرا حتى گامى بسوى درختان بر نمى دارند ؟ عقلا و هوشمندانشان از روى نفاق منكر واقعيتها گشته و ستمگر و حق ناشناس گشتهاند خدايا ، شايد اين منم كه ديوانه و خيره گشتهام و شيطان بر من چيره شده است من هر لحظه چشمهايم را با دستم مى مالم ، شايد كه در خوابم يا شايد كه در عالم خيالات غوطه ورم ؟ آن گاه با خود مى گفتم : خواب چيست ؟ كدامين خواب ؟ من بيدارم ، بسوى درختان مى روم و ميوه هاى آنها را مى خورم . باز وقتى كه در تبه كاران منكر مى نگرم ، مى بينم كه از اين درخت زار زيبا بر كنار مى شوند و در حال كمال احتياج و نيازمندى بسر مى برند و در آرزوى نيم غورهء ناچيز جان مى سپارند