تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٧ - تفسير ابيات
دشوار مكلف مساز . باز براه افتادند تا به پسرى رسيدند ، خضر آن پسر را كشت .
موسى گفت : تو چرا نفس پاكيزهاى را بدون عنوان قصاص كشتى ؟ تو كار منكرى را مرتكب شدى .
خضر گفت : مگر من نگفتم تو نمى توانى با من شكيبايى داشته باشى ؟ موسى گفت : اگر بعد از اين سؤالات چيزى از تو بپرسم ، ديگر با من همراهى مكن ، تو در بارهء من معذورى . باز براه افتادند و به يك آبادى رسيدند ، از آن آبادى طعام خواستند ، اهل آن آبادى از اين كه موسى و خضر را مهمان كنند امتناع ورزيدند ، در آن آبادى ديوارى را ديدند كه كج شده و نزديك است خراب شود و بيفتد ، خضر آن ديوار را درست كرد .
موسى گفت : چرا نخواستى به كارى كه انجام دادى مزد بگيرى ؟ خضر گفت : اين است جدايى ميان من و تو . اكنون تاويل موضوعاتى را كه نتوانستى از استيضاح آنها خود دارى كنى تو را خبر مى دهم :
اما كشتى مال عدهاى از فقرا بود كه در دريا كار مى كردند ، خواستم معيوبش كنم ، زيرا در پشت سر آن فقرا پادشاهى بود كه همهء كشتىها را غصب مى كرد .
اما آن پسر ، پدر و مادرش اشخاصى با ايمان بودند ، ترسيدم كه آنان را به كفر و طغيان وادار كند ، لذا خواستيم كه خداوند به جاى او فرزندى را عنايت فرمايد كه پاكتر و مهربانتر بوده باشد .
اما ديوار مال دو پسر يتيم در شهر بود ، وزير آن ديوار گنجى بود ، و پدرشان مرد صالحى بود ، خداى تو خواست كه آن دو پسر به رشد و بلوغ خويش برسند و گنج مخفى در زير آن ديوار را استخراج كنند ، اين گنج يا كارى كه من كردم از مهربانى خداى تو بود و من كارى خود به خود نكردم ، اين است تاويل موضوعاتى كه تو نتوانستى تحمل كنى . )